کد خبر : 2330

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۹/۲۲ زمان : ۷:۰۰

خسرو انوشیروان ، پادشاه عادل یا ظالم ؟

انوشیروان در میان پادشاهان ساسانی لقب عادل به خود گرفته است. به طوری که همیشه نام وی را همراه این لقب ذکر می‌کنند. با در نظر گرفتن وضع ظالمانه اختلاف طبقاتی زمان وی، معلوم می‌شود که این هم یکی از آن دروغهای شاخداری است که ساخته و پرداخته بازماندگان کسانی است که پس از قتل […]

انوشیروان در میان پادشاهان ساسانی لقب عادل به خود گرفته است. به طوری که همیشه نام وی را همراه این لقب ذکر می‌کنند.

با در نظر گرفتن وضع ظالمانه اختلاف طبقاتی زمان وی، معلوم می‌شود که این هم یکی از آن دروغهای شاخداری است که ساخته و پرداخته بازماندگان کسانی است که پس از قتل عام مزدکیان به او لقب « انوشک روان » و « دادگر » دادند.

این پادشاه به اصطلاح دادگر که خوشنام‌ترین پادشاه ساسانی است، در یکی از اقدامات عادلانه خود، به یکی از سردارانش به نام وهرز دستور می‌دهد که حبشی‌های یمن را از زن و مرد، پیر و جوان بکشد و شکم هر زنی را که باردار است بدرد و فرزندش را بیرون آورده به قتل برساند و هر مجعد مویی را اگرچه که نداند حبشی است یا غیرحبشی نابود سازد. و نیز در عمل عادلانه دیگری، پیمان صلح جاویدانی را که با رومیان منعقد کرده بود، نادیده گرفت و انطاکیه را آتش زد و آسیای صغیر را به باد یغما داد.

بسیاری از مستشرقین ضمن تعریف از کشورگشایی‌های انوشیروان از ذکر ستمگریهای وی خودداری نکرده‌اند. پیرو کوپیس نوشته است: خسرو انوشیروان در کتمان حقیقت و منتسب ساختن جرایم و گناهان خویش به کسانی که دچار ظلم و آزار خود او شده بودند، از تمام مردم، ماهرتر و زبردست‌تر بود. به علاوه برای انجام هر کاری با کمال سهولت قسم یاد می‌کرد و بعد به همان آسانی عهد و پیمان خود را می‌شکست و کاری را که تعهد کرده بود بزودی فراموش می‌نمود. حرص پول در او به قدری بود که برای به دست آوردن آن از مبادرت به هر عمل زشت و ناشایستی دریغ نمی‌کرد. بهترین نمونه اخلاق او را در واقعه ای که در شهر سورا اتفاق افتاد، می‌‌توان دید. پس از آنکه شهر مزبور را با خدعه و فریب متصرف گردید و اهالی را به هلاکت رساند. در موقع قتل و غارت شهر، یکی از سربازان ایرانی را دید که دست زنی را گرفته، به شدت می‌کشد و زن نیز کودک خردسال خود را با دست‌ دیگری گرفته و چون نمی‌تواند به پای آنها برسد، ناچار او را روی زمین می‌کشد و به طرز رقت‌آوری در پی سرباز می‌دود. می‌گویند چون خسرو این طفل را مشاهده نمود، ناله مصنوعی از ته دل برآورد و در حضور آستاسیوس سفیر روم و سایر کسانی که در آنجا حضور داشتند، شروع به گریستن و از خدا مسئلت کرد که مسبب این مصائب و بدبختی‌ها را به کیفر اعمال خود برساند. البته مقصود او ژوستی نین امپراتور روم بود. در صورتی که همه می‌دانستند که مسئول این مصائب و بلایا خود اوست… هنگام تصرف انطاکیه و چند شهر دیگر پس از آنکه خسرو با لشکریان خود شهر و کلیسا را غارت کردند و مقدار زیادی طلا و نقره و مجسمه و سنگهای گرانبها به دست آوردند، بر خلاف تعهد قبلی دستور داد شهر را بسوزانند.

در کتاب « دیانت زرتشت در مقام مقایسه با سایر ادیان » به مناسبتی آمده است: « در مجلسی انوشیروان ترتیب وصول مالیات می‌داد. سه دفعه گفت آیا کسی در این باب حرفی دارد؟ دفعه سوم دبیری جرأت کرد و گفت: ایا این ترتیب دائمی است یا موقتی؟ زیرا ترتیب دائمی برای اوضاعی که تغییر می‌کند عدالت نیست. انوشیروان دستور داد با قلمدانها او را بزنند! و بعد همه حضار به آواز بلند گفتند هر مالیاتی که شاه مقرر کند، صحیح است.»

یکی از داستانهایی که بی‌توجهی این پادشاه به اصطلاح دادگر را نسبت به حقوق خدادادی طبقات غیراشراف نشان می‌دهد داستانی است که فردی آن را تحت عنوان داستان «انوشیروان و مرد کفشگر» ذکر می‌کند.

داستان مزبور نموداری از محرومیت طبقت پایین از حق تعلیم و تربیت می‌باشد. خلاصه داستان از این قرار است:

انوشیروان با سپاه روم در محلی به نام دژسقیلا می‌جنگید. لشکریان ایران دچار کمبود پول و آذوقه و اسلحه شدند؛ ناچار برخی کسانی که به شاه نزدیک بودند این موضوع را به اطلاع او رساندند. شاه نیز با بوذجرمهر مشورت کرد و سرانجام قرار بر این شد که از نزدیک‌ترین شهرهای ایران به محل جنگ، به عنوان قرض، پول جمع کنند. در نتیجه بوذجرمهر شخصی را برای این کار تعیین می‌کند و وی را به نزدیک‌ترین شهرها می‌فرستد.

فرستاده بوذجرمهر در میان جستجوها و کنجکاویهای خود به « کفشگری» که از طبقه غیراشراف بود، بر می‌خورد. کفشگر می‌گوید من می‌توانم حاجت سپاهیان شام را برطرف کنم ولی در مقابل این عمل یک تقاضای عاجزانه دارم و آن اینکه شاه اجازه دهد که کودک من نیز مانند سایر اشراف زادگان و فرزندان نجبا بتواند در نزد فرهنگیان درس بخواند و خواندن و نوشتن یاد بگیرد.

فرستاده بوذجرمهر پیغام کفشگر را به وی می‌رساند. او نیز با شتاب به نزد شاه می‌رود و تقاضای کفشگر را در حضور او بازگو می‌کند.

ولی شاه ساسانی که در منجلاب تعصب نژادی فرو رفته است، به جای آنکه لااقل با تقاضای مشروع همین یک نفر توافق کند، با عصبانیت و خشم به بوذجرمهر می‌گوید چرا اهریمن بر روی چشمانت پرده کشیده و تو را از درک حقیقت باز داشته است؟

مگر نیم‌دانی که اگر آنها باسواد شوند و در مملکت جای خود را باز کنند، دیگر برای فرزندان ما اشراف و نجبا که از «نژاد پاک» هستیم چیزی جز حسرت و آه سرد باقی نمی‌ماند؟ نه، من هرگز با این تقاضای نامشروع! موافقت نمی‌کنم و نفرین روزگار را برای خود نمی‌خرم.

به هر حال مرد دلشکسته پس از آنکه جواب رد می‌شنود و یقین می‌کند که فرزندش تنها به گناه اینکه اشراف‌زاده نیست باید همچنان در دوزخ بی‌سوادی بماند، سر به آستان عدل الهی بلند می‌کند و از بارگاه بلندمرتبه‌اش تقاضای دادرسی می‌نماید تا مگر ستمگران دادگسترنما به سزای کردار زشت خود برسند و پایه های ننگین تبعیضات نژادی برای همیشه بر هم فرو بریزد؛ و به راستی اگر طرز رفتار انوشیروان که لقب دادگر! به خود گرفته است با ردم بیچاره و بدبخت این چنین بوده است، پس آنها که مانند خسروپرویز و دیگران به ستمگری شهرت داشتند با مردم چه می‌کردند؟

دیدگاه کاربران

نظرات در انتظار تایید: 10

کل نظرات : 2

  • یک مخلوق

    تاریخ : ۸ - اردیبهشت - ۱۳۹۶

    من مطلبی درباره نام عادل بر انوشیروان مطالعه کرده ام که چکیده آن را در این جا برای مخاطبان به اشتراک میگذارم:
    در زمان قباد، پادشاه پیش از انوشیروان، مردی به نام مزدک (mazdak)ظهور می کند که علل تمام مشکلات (از جمله قحطی که در آن دوره به وجود آمده بوده) را اختلاف طبقاتی و مشقت طبقه محروم جامعه می داند
    در زمان ساسانیان این طبقه بندی به صورت کاملا جدی بوده از جمله:
    طبقه اشراف زاده از پرداخت مالیات معاف بودند
    و گروه عامه مردم حق تحصیل نداشتند
    مزدک خود را به قباد (پادشاه) نزدیک می گرداند و سخنان منطقی او در شاه اثر می کند، تا حدی که به طور قانونی از ثروتمندان به فقرا می بخشیده و این کار در نظر موبدان (روحانیان زرتشتی) شکم پرور ناپسند بوده چرا که با ادامه ی این روند، ثروت اندوخته شده آنان از ایشان پس گرفته می شده؛ پس آنان قباء را از سلطنت برکنار و انوشیروان را به جای او می نشانند، انوشیروان نیز جهت خودنمایی و چاپلوسی موبدان، علاوه بر قتل عام مزدک و طرفدارانش، اموال اهدایی را از فقرا بازپس می گیرد.
    موبدان به شعار “حق به حق دار رسید” و “عدالت برقرار شد” به انوشیروان ظالم، لقب عادل را عطا می کنند!!!!!

    و این گونه انوشیروان ظالم، عادل می شود…


    پاسخ دادن

    • بگذار ناشناس بمانم

      تاریخ : ۸ - اردیبهشت - ۱۳۹۶

      دیدگاهش خوب و جالب بود
      لطفا این جور مطالب رو به متن اصلی اضافه کنید تا همه استفاده کنند و در کپی پیس ها هم وجود داشته باشه


      پاسخ دادن

ارسال دیدگاه