کد خبر : 1597

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۸/۱۸ زمان : ۶:۴۰

یک شغل مخفیانه تا رسیدن به شغل پردرآمد

نویسنده‌ی این ماجرا، کارگردان و نویسنده ای چیره دست است که در کانادا کارهای هنری زیادی انجام می‌دهد و یک کارگردان حرفه ای و نامدار محسوب می‌شود. او می‌گوید که چگونه کسب و کار خود را از راه سیگارفروشی به شغل پردرآمد سوق داد.   جنگ بود. روزهای جنگ اغلب روزهای سخت و دشواری است. […]

نویسنده‌ی این ماجرا، کارگردان و نویسنده ای چیره دست است که در کانادا کارهای هنری زیادی انجام می‌دهد و یک کارگردان حرفه ای و نامدار محسوب می‌شود. او می‌گوید که چگونه کسب و کار خود را از راه سیگارفروشی به شغل پردرآمد سوق داد.

 

جنگ بود. روزهای جنگ اغلب روزهای سخت و دشواری است. اما با تمام این احوال، در این دوران، روزهای جالب و خوبی هم وجود دارد. در آن روزهای جنگ من هشت سال داشتم و به خاطر شدت بمباران و نامنی در شهر، مدتی بود که مدرسه ها تعطیل شده بود و من به مدرسه نمی‌رفتم. در همین ایام بود که خانواده ام تصمیم گرفتند که من نباید بیکار باشم. باید حداقل کاری انجام می‌دادم. شاید کاری که از عهده‌اش هم بر نمی‌آمدم. مادرم با عمویش صحبت کرد و قرار شد که من شاگرد ایشان بشوم. این اولین شغل من بود، در هشت سالگی!

عموی مادرم آخر هر ماه مبلغی پول و چند هدیه به من می‌داد تا به خانه ببرم. به هر حال زندگی‌ام خوب پیش می‌رفت.

شغل عجیبی بود. یک شغل مخفیانه که مجوز هم نداشت. کاری که من و عمو انجام می‌دادیم احتیاج به مکان مشخصی نداشت. کنار خیابان، کنار دریا، زیرگذر و غیره؛ چون عمو کنار خیابان سیگار می‌فروخت.

از ماشین که پیاده می‌شدیم یک چهارپایه کوچک کنار خیابان می‌گذاشتیم و بسته های سیگار را روی آن می‌چیدیم. بیشتر اوقات عمو مرا کنار خیابان تنها می‌گذاشت و می‌رفت در جای دیگر سیگارهایش را می‌فروخت. من سیگارهای خودم را می‌فروختم و عمو هم در جایی دیگر مشغول کاسبی می‌شد.

آن روزها هوا گرم و خوب بود و من همانطور که کنار خیابان نشسته بودم، برای وقت‌گذرانی از جعبه های سیگار با کمک یک چاقو اشیای مختلفی را درست می‌کردم و شکل می‌دادم. آن چاقو را یک سرباز به من هدیه داده بود و حالا وسیله ی بازی من شده بود.

با وجودی که جنگ بود، ولی من خاطرات دوران کودکی ام را دوست دارم. آن کاسبی کوچکی که با عموی مادرم به راه انداخته بودیم. با همه بدیهایش، خوبیهایی هم داشت. آن شغل بود که به پسرک ۸ ساله ای مثل من که نمیتوانستم به مدرسه بروم و درس بخوانم، حساب و جمع و تفریق را آموخت. همین کار بود که باعث شد افکار بزرگ دیگری به ذهنم خطور کند.

مخصوصاً اینکه از آن میز کوچکی که کنار خیابان جلوی پاهایم می‌گذاشتم و کنارش می‌نوشستم، یاد گرفتم که انسان در هر کجا و در هر شرایطی که باشد، اگر بخواهد می‌تواند پیشرفت کند. انسان می‌تواند از عهده‌ی زندگی‌اش برآید. مهم نیست که کجا باشد. می‌تواند شکست هم بخورد اما باز مهم نیست که کجا باشد.

الآن که من به مرد بالغی تبدیل شده‌ام، با تئاتر سر و کار دارم و کسب کار من تئاتر است. الآن هم با همان اشتیاق دوران کودکی و با وجدان و معرفت یک انسان بالغ مشغول کار هستم و سعی می‌کنم درس هایی که در زندگیم آموخته‌ام در کارهایم جلوه گر سازم.

افرادی که نظاره گر کارهای هنری من هستند، مدتی از وقت خود را اختصاص به تماشای کار من می‌دهند و آنچه را که می‌خواهند می‌آموزند و پیام مرا درک می‌کنند.

کار من با روزهای دوران کودکی ام خیلی شباهت دارد. در هر دوی این دوره ها من احساس آرامش و احساس آزادی مطلقی می‌کنم. و روزهایم را خیلی دوست دارم.

 

نوشته : سوزان دانسرو

ترجمه : مژده صیونیت

ارسال دیدگاه