کد خبر : 5629

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ زمان : ۶:۵۱

ویژه دختران / عشق یکطرفه فایده ای ندارد

وقتی رفت، خالی شدم! مثل جامی که تمامی قطراتش را بر روی خاک بریزند. تهی و تنها و بی‌فایده! من از بودن جدا شدم. از زندگی و همه چیزهایی که با حال و آینده ارتباط دارند. او که رفت، به سرزمین گذشته ها بازگشتم و ساکن دیاری شدم که از او نشان داشت. هنوز نمی‌دانم […]

وقتی رفت، خالی شدم! مثل جامی که تمامی قطراتش را بر روی خاک بریزند. تهی و تنها و بی‌فایده! من از بودن جدا شدم. از زندگی و همه چیزهایی که با حال و آینده ارتباط دارند. او که رفت، به سرزمین گذشته ها بازگشتم و ساکن دیاری شدم که از او نشان داشت. هنوز نمی‌دانم افسانه بود یا واقعیت! در خواب به دیدارم آمد یا در بیداری! اما هر چه بود با من بود، جزئی از وجودم. زندگی‌ام و دنیایم. و اکنون بی‌او چه کنم در این غربت؟

دچار افسردگی شده بودم و بیماری‌ام خودش را به صورت معده درد به من نشان می‌داد. به پیشنهاد پزشک در بیمارستان، بستری شدم و تحت آندوسکوپی، عکسبرداری، آزمایش خون و حتی سونوگرافی قرار گرفتم. هیچکدام اثری از بیماری را نشان نیم‌دادند اما درد هم تمامی نداشت. پزشک معالجم فهمید که مشکل من جسمی نیست و مرا به روانپزشک معرفی کرد. اما همان روزی که قرار بود بعد از یک جلسه مشاوره مرخص شوم، روان پزشک به بیمارستان نیامد. به ناچار یک روز دیگر هم در بیمارستان ماندم.

هوای داغ شهریورماه روحم را بیشتر خسته می‌کرد و من زخمی از تنهایی و نگاههایی که با سماجت دنبالم می‌کردند در دل آرزو کردم. کاش او بیاید و مرا تا شهر قشنگ ارزوها ببرد. کاش اینجا بود و این لحظات کشنده را با حضورش رؤیایی می‌کرد و در همان زمان معجزه شد و او رسید.

درخشش چشمانش نگاهم را به طرف او کشید و به آن سوی پرچین‌های خیال برد!! چنان مسحور شدم که گذشت ثانیه ها را درک نمیکردم. قلبم به تپش افتاده بود و وجودم داشت در آتش می‌سوخت. یکباره دروازه های قلبم باز شد و عشق وارد شد….! من در حالیکه نمی‌توانستم باور کنم، با یک نگاه، عاشق شده‌ام، به او خوش‌آمد گفتم…! وقتی برای رفتن خداحافظی کرد، احساس کردم خالی شدم. چیزی از وجودم کنده شده و با او رفت. همان لحظه بود که دانشتم که او گمشده من است. مارش کنار تخت من بستری بود و من ساعتها غرق لذت تماشای کسی می‌شدم که چون او برایم عزیز بود و دوست داشتنی.

مادر زیبایی که نشانه های پیری داشت بر صورتش ظاهر می‌شد. او زنی ساده، آرام، و صمیمی بود. مگر مادر او می‌توانست غیر از این باشد؟ عصر خیلی بی‌قرار شدم. از مادرش خواستم بیاید تا شماره خانه شان را بگیرم و با خانواده اش صحبت کند. در واقع بیشتر مایل بودم به این بهانه شماره شان را به دست بیاورم. اما او شماره شان را نمی‌دانست. ناراحت به حیاط بیمارستان رفتم و به او فکر کردم که ظرف چند ثانیه توانسته بود اینچنین دیوانه ام کند. فردای آن روز هرطوری که بود شماره تلفن آنها را از پرونده مادرش در آوردم و بعد از مشاوره با روانپزشک که دیگر نیازی به او نداشتم مرخص شدم.

آخرین بار که می‌خواستم با پدر و مادرش خداحافظی کنم، اشک در چشمانم حلقه زد و باور کردم هیچ گاه به آنها تعلق نخواهم داشت.

چند روز گذشت و من در تب و تاب با خودم درگیر بودم. می‌خواستم او را داشته باشم. گمشده ای را که سرانجام یافته بودم. اما عقل مدام سرزنشم می‌کرد و می‌گفت: شاید اشتباه کرده ای و او همانی نیست که دنبالش می‌گردی.

مبارزه مبارزه ومبارزه و بعد شکست. من نتوانستم بر خودم غلبه کنم. شب وقتی که تنهایی بیشتر آزارم می‌داد با او تماس گرفتم و برایش از احساسم گفتم. و او هم محبتم را پذیرفت و مرا به خاطراتش راه داد. وقتی گوشی را گذاشتم، احساس کردم سبک شده ام. آرام چون پرنده ای ازاد. دیگر آن اضطراب و غمی که ۲۴ سال تمام بر زندگی‌ام سایه افکنده بود، محو شده بود. روزها و ماهها از لذت همراه بودن با او سعادت را معنا کردم و هر روز دیوانه تر از دیروز و غافل تر از فردا و بازی‌هایش شده ام. گذشت زمان مرا دیوانه تر کرد و او را سنگ‌تر. هر روز بیشتر با من فاصله می‌گرفت اما من سعی می‌کردم این فاصله را پر کنم و به او نزدیک شوم. او قلبم، روحم، و وجودم شده بود و در مقابل، من برایش غریبه ای بودم که باید با حسرت دیدنش می‌ساختم. تنها بهانه اش برای این بی‌خبری‌ها مشکلات کاری، زندگی‌، و نویدی پوچ به آینده بود. آینده ای که حتی با آن دل کور می‌داستم امیدی بر آن نیست. بین من و او فرسنگ‌ها فاصله بود بر سر عشق. باید باور می‌کردم که عشق من یکطرفه است. اما هربار که می‌خواستم از او فاصله بگیرم و حقیقت را بپذیرم، او می‌آمد و از عشق می‌گفت. عشقی که خودش هم معنایش را نمی‌دانست و من مردد می‌ماندم چه کنم با این دل بی‌تاب او که ذره‌ای برایم ارزش قائل نیست.

در تلاش فراموش کردنش فهمیدم همه ی زندگی‌ام شده! آبی که من ماهی در آن غرق بودم و بی‌آن نمی‌توانستم باشم.

دو سال بعد یک شب همانطور که همه چیز ساده آغاز شده بود، و به آرامی هم پایان گرفت. او خیلی راحت و بی‌خیال گفت که نمی‌خواهد با من ازدواج کند و ما فقط می‌توانیم مثل دوتا دوست کنار هم باشیم و روزی باید دنبال سرنوشت خودمان برویم. حرف‌هایش چون پتک بر سرم خورد. همیشه فکر می‌کردم او روزی مرا خواهددید و خواهدفهمید که می‌توانم همسری خوب برایش باشم. ما هیچ وجه اختلافی نداشتیم. از لحاظ فرهنگ، خانواده، سن، ظاهر، و خلاصه همه چیز با هم متناسب بودیم. تنها تفاوت‌مان در سطح تحصیلات‌مان بود. من لیسانس داشتم و او فقط تا پایان ابتدایی خوانده بود. درس چه اهمیتی داشت؟ من قبولش کرد بودم و نمی‌خواستم به خاطر این مسأله از او جدا شوم. خیلی‌ها را می‌شناختم که مثل ما با هم فرق می‌کردند، اما به زندگی مشترک ادامه می‌دادند. این بهانه بود. فقط بهانه! حتی اگر سر کار هم می‌رفتم، به نفعش بود. چون شریکی در تعمین مخارج زندگی پیدا می‌کرد. عدم تفاهم را مطرح کرد. ولی اختلاف ما چیزی جز بی‌اعتنایی او و بی‌خیالی‌اش به من نبود. وقتی دخترهای دیگر را به من ترجیح می‌داد و وقتش را با آنها می‌گذراند و موقع تنهایی یاد من می‌افتاد، چه رفتاری می‌توانستم داشته باشم؟ او دختر نجیب می‌خواست. من مگر نبودم؟ مگر غیر از او کسی را به زندگی‌ام راه داده بودم؟ اگر چنین بود دو سال تمام با همه بی‌توجهی‌اش نمی‌ساختم و همان ماه اول دنبال کسی می‌رفتم که قدرم را بداند. من هوس‌باز نبودم که این نشد، آن یکی! کاش این را می‌فهمید.

او بهانه آورد. پشت سر هم. پشت تمام حرف‌هایش این حقیقت نهفته بود. تو مثل همه دخترهایی هستی که با من دوست بوده و هستند. فقط می‌توانی تا وقتی که بخواهم با من ارتباط داشته باشی.

یک ماه گذشت و خبری از او نشد. باز پیش قدم شدم و تماس گرفتم. بهانه ای آوردم برای تماسم که نمی‌دانم از کجا به فکرم رسید و بیشتر شخصیتم را زیر سؤال برد. مثل همیشه بعد از قهری طولانی صمیمانه صحبت کرد. جریان دروغی را به او گفتم و او انکار کرد و بعد گفت: دیشب و چند شب قبل با من تماس گرفته ولی رویش نشده صحبت کند!

یک هفته بعد باز با همان بهانه تلفن زدم، اما این بار چنان با خشم صحبت کرد که باورم نشد، خودش است. بعد گفت نامزد کرده و حرفهایشان تمام شده است. باورم نمی‌شد. در جواب گفت: خودت خواستی، یک ماه رفته بودی چرا دوباره برگشتی؟

اما من کجا خواسته بودم؟ گریه و التماس کردم اما به قول خودش دیگر دیر شده بود.

فردایش دوباره نتوانستم خودم را متقاعد کنم. با خواهرش صحبت کردم. او گفت روز بعد به دیدنم می‌اید و حرفی از نامزدی برادرش نگفت. روز بعد گذشت و سر قرار نیامد. تلفن که زدم خودش گوشی را برداشت. با لکنت زبان علت نیامدن خواهرش را پرسیدم و او با تمام عصبانیت گفت: من به او اجازه ندادم که بیاید. چرا نمی‌خواهی دست از سرم برداری؟

با تمام وجود گریه کردم. خواستم نگذارد، رابطه ام با خانواده اش قطع شود. آنها جزوی از من بودند و عزیزانم. ولی او نمی‌فهمید. فقط می‌خواست از زندگی اش بیرون بروم.

وقتی با گریه هایم مواجه شد، با کمال خونسردی گفت: کی گفته من نامزد کردم. این را گفتم که تو دنبال کارت بروی. ما که به هم نمی‌رسیم.

در جوابش گفتم: باشد بگذار در نار خانواده ات باشم. قبول کرد که هروقت که خواست با من تماس بگیرد. فردای آن روز جشن فارغ التحصیلی من بود. دوست داشتم حضور داشته باشد. اما او بهانه آورد. او که همیشه نگران درسم بود. ساعات جشن را با نارحتی گذراندم. تا لحظه های پایانی منتظرش بودم. اما نیامد و بعد یک روز که به خانه‌شان تلفن زده بودم، خواهرش گوشی را برداشت، قطع کردم. تلفن بلافاصله زنگ خورد. خواهر او بود. با کمال خونسردی و شاید هم بی‌رحیم گفت: برادرم نامزد کرده و چند روز دیگر هم عقدکنان دارند.

گفتم: خودش گفته اینجا زنگ بزنی؟

گفت: نه به خدا خودم اینکار را کردم.

در جواب اینکه که چرا با من اینکار را کرده گفت: بازی سرنوشت است. برای هرکس یک جوری پیش می‌رود.

بی رحمی او و بی تفاوتی برادرش دلم را سوزاند. زمانی چقدر دوست داشتم او خواهرم شود و عمه بچه هایم. و حالا راه ما از هم جدا بود، همین و بس! بالأخره یک روز باید باور می‌کردم عشق یکطرفه فایده ای ندارد.

.

بر اساس زندگی زهرا . ش از شاهرود

ارسال دیدگاه