کد خبر : 5627

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ زمان : ۶:۴۳

معجزه نور

متأسفانه در خانه ای آشوب زده و پر از خشونت و کتک کاری و درگیری و تضاد و اختلاف نظر و کشمکش و حرفهای زشت پا گرفتم. اگرچه پدرم قبل از رفتن به جنگ مری عادی بود، بعد از اینکه به وطن برگشت، تبدیل به مرگ خشن و بی احساس و بی عاطفه و سنگدل […]

متأسفانه در خانه ای آشوب زده و پر از خشونت و کتک کاری و درگیری و تضاد و اختلاف نظر و کشمکش و حرفهای زشت پا گرفتم. اگرچه پدرم قبل از رفتن به جنگ مری عادی بود، بعد از اینکه به وطن برگشت، تبدیل به مرگ خشن و بی احساس و بی عاطفه و سنگدل و ظالم و بی رحم شده بود.

بعد از آن مدام با مادرم درگیر می‌شد، و آزارش می‌داد و به او توهین می‌کرد. همیشه مادرم را با چشمان سرخ و پف آلود از فرط گریه می‌دیدم که گوشه ای می‌نشست و به بخت سیاهش لعنت می‌فرستاد. سرش را پایین می‌انداخت و با خدای خودش راز و نیاز می‌کرد. هرگز آن صحنه را از یاد نخواهم برد. حتی با آن سن کم خوب می‌فهمیدم که مادرم چه درد و رنج عمیقی را تحمل می‌کند و به خاطر من دست به اقدامی نمی‌زند.

متأسفانه آن زمان کاری از دستم بر نمی‌آمد و فقط دلم به شدت به حال مادرم می‌سوخت و در خفا برایش غصه می‌خوردم.

یک روز صبح تعطیل از خواب برخاستم. صبحانه خوردم و به اتاقم برگشتم تا درسهایم را بخوانم. مثل همیشه سروصدای داد و فریاد به گوش می‌رسید. با اینکه گوشهایم را با دستهایم گرفته بودم، سروصدای بلند پدر و مادرم باعث می‌شد که نتوانم حواسم راروی درس‌هایم متمرکز کنم. در نتیجه درس را رها کردم و روی تختم دراز کشیدم. چشمانم را بستم و بغضم را فرو خوردم. ولی گرمای قطرات اشکی را روی گونه هایم حس می‌کردم که بی اختیار از گوشه ی چشمانم نیش می‌زدم. ناگهان نور بسیار درخشانی احاطه ام کرد. آنچنان درخشان بود که نمی‌توانستم درست به آن نگاه کنم. فقط آن نور را می‌دیدم و حس می‌کردم و دیگر سر و صدای پدر و مادرم را نمی‌شنیدم. انگار به نحوی داخل آن نور غرق شده بودم. نور مرا داخل خودش فرو برد و همراه او به جایی باصفا و پر از صلح و ارامش رفتم.

سپس نور به صدا در آمد: « من فرستاده‌ی خدایت هستم. فقط به او تکیه کن و از او کمک بخواه؛ به کمک او ایمان داشته باش، به او عشق بورز همانطور که او به تو عشق می‌ورزد. اگر به او ایمان داشته باشی، تمام درد و رنج‌هایت از بین خواهند رفت.»

به محض آنکه این حرفها را زد ناپدید شد و من دوباره روی تختم قرار گرفتم. عجیب آنکه بعد از آن روحیه‌ی تازه ای پیدا کردم و توانستم خویشتن واقعی‌ام را بار دیگر پیدا کنم. بعد از آن همان نور مرا هدایت می‌کرد و زندگی‌ام را پیش می‌برد. در ذهنم زندگی‌ام را به دو بخش تقسیم شده بود: زندگی قبل و بعد از مواجه با آن نور گرمابخش، درخشان و امیدوارکننده!

آن یک جان تازه ای به من بخشیده بود و نیروی مضاعفی پیدا کرده بودم. به هرکجا که می‌رفتم، احساس می‌کردم او محافظم است و قدرت خاصی را تجربه می‌کردم. اعتماد به نفسم افزایش یافته بود و همواره حس می‌کردم که خداود بهترین همراه و یاورم در زندگی است. به وضوح حضور فرستاده او را در کنار خودم احساس می‌کردم. در بدترین روزها و شبهای عمرم، آن نور به سراغم می‌آمد. به من وحیه می‌بخشید و مرا به کمک خداوند امیدوار می‌کرد. گاهی اوقات در هنگام خواب آنچنان اشک می‌ریختم که احساس می‌کردم آتش روی چشمانم گذاشته اند. به سرعت نور به سراغم می‌آمد. گرما و نیروی خاص به وجودم می‌بخشید و به من دلداری می‌داد که اوضاع به زودی بهتر می‌شود. نور آنقدر کنارم می‌ماند تا خوابم می‌برد و صبح‌هنگام به یاد او از خواب بر می‌خاستم و دل و جرأت و روحیه‌ی تازه ای در خود حس می‌کردم. حالا سالها از آن زمان گذشته است. هنوز هم هر زمان دلم می‌گیرد فقط دعا می‌کنم و از خدای خودم کمک می‌خواهم. از او می‌خواهم که فرشته‌های مهربان و روحیه بخش درگاهش را به سراغم بفرستد و با یاد او آرام می‌گیرم و به زندگی ادامه می‌دهم.

ارسال دیدگاه