کد خبر : 492013

تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۲۸ زمان : ۱۱:۰۰

ماجرای دختران فراری؛ من فرزند طلاق و ازدواج‌های مجدد هستم

به گزارش مجله اینترنتی تازه‌های جهان؛ در کانون اصلاح و تربیت دختران فراری با یکی از این دختران هم کلام شدیم. او این گونه برای ما توضیح داد : باور کنید من واقعاً فرزند طلاق و ازدواج‌های مجدد هستند. مادرم چندین مرتبه ازدواج کرده است. مدت کوتاهی بعد از دنیا آمدن من، پدرم فوت کرد […]

به گزارش مجله اینترنتی تازه‌های جهان؛ در کانون اصلاح و تربیت دختران فراری با یکی از این دختران هم کلام شدیم. او این گونه برای ما توضیح داد :

باور کنید من واقعاً فرزند طلاق و ازدواج‌های مجدد هستند. مادرم چندین مرتبه ازدواج کرده است. مدت کوتاهی بعد از دنیا آمدن من، پدرم فوت کرد و مادرم با مردی خلاف‌کار و بداخلاق ازدواج کرد. ۳ سال بیشتر نداشتم که دایی‌ام مرا از آن جهنم تحویل گرفت و بعد از مدتی به پرورشگاه سپرد. یکی ۲ سال بعد خانم و آقای مسنی مرا به فرزندی قبول کردند. خانم احمدی خودش بچه دار نمی‌شد ولی شوهرش چند بچه داشت.

از بخت بد من آنها هم دست کمی از همسر مادر سابقم نداشتند و خیلی بد اخلاق و شکاک بودند. مجبور بودم و همیشه به حرف‌های آن‌ها گوش بدهم اجازه رفت و آمد با کسی را نداشتم و باید همیشه در خانه می‌ماندم.

سال گذشته تولد برادر ناتنی ام دعوت داشتم، هرچه خواهش کردم قبول نکردند که بروم. آن شب دعوای مفصلی کردم و از خانه بیرون زدم. زمان زیادی را بیرون گذراندم راستش را بخواهید خیلی ترسیده بودم و از چند ساعت پرسه زدن در خیابان‌ها به خانه برگشتم و با ۱ عذرخواهی ساده مسئله را خاتمه دادم. در تمام دوران تحصیل دختری بی‌قرار و ناآرام بودم. شیطنت و بازیگوشی باعث می‌شد من مرتب از مدرسه اخراج شوم. اخراج از مدرسه و بیکاری بهانه‌ای شد برای ولگردی و پرسه در پارک‌ها، عادت کرده بودم بعضی از روزها غیبت می‌کردم و به جای مدرسه رفتن آواره خیابان‌ها می‌شدم. در یکی از این روزها در پارک با احمد آشنا شدم. ۱۹ ساله بود و دیپلم داشت. به نظر پسر خیلی خوبی می‌آمد. مرتباً با هم رفت و آمد داشتیم. احمد هر روز در مدرسه دنبالم می‌آمد. بالاخره مسئولین مدرسه فهمیدند و جریان را با ناپدرام در میان گذاشتند. زنگ آخر بود، خانم و آقای احمدی به مدرسه آمدند و از من خواستند که با آنها به منزل بروم ولی من فرار کردم. این فرار چندین روز طول کشید، روزها داخل پارک بیکار بودم و شب‌ها هر کجا که می‌شد می‌خوابیدم، از این ماشین پیاده می‌شدم و سوار ماشین دیگری می‌شدم، ترسم حسابی ریخته بود. ۱ شب سوار پاترول شدم که ۳ پسر سوار آن بودند و مرا به خانه‌ای بردند. خیلی اذیت شدم.

این بار حسابی ترسیده بود از دست آنها فرار کردم در حالی که خسته و ناراحت بودم و شدیداً گریه می‌کردم سوار ماشین دیگری شدم چند ساعت با راننده داخل خیابان‌ها چرخ زدیم و بعد پیاده شدم. چاره‌ای نداشتم آواره و سرگردان دوباره به پارک پناه بردم. خانم سال‌خورده‌ای روی صندلی نشسته بود متوجه روحیه من شد و گفت: فرار کرده‌ای؟ گفتم: خیر!

بالاخره تمام ماجرا را برایش تعریف کردم. سعی کرد به من کمک کند و به خانه برگرداند. دلم نمی‌خواست برگردم. احساس می‌کردم آنها به ظلم کرده‌اند. تحمل آنها را نداشتم. مرا به زور به دفتر پارک برد و در را قفل کرد که شماره منزل را بگیرد. از او خواهش کردم زنگ نزند تا من به خانه برسم. و قول دادم که دیگر فرار نکنم. متأسفانه این بار ترسیدم و به خانه نرفتم. پیش دوستم رفتم تا غروب. بعد منزل خاله‌ام رفتم کسی نبود. به خانه برگشتم روی داخل شدن را نداشتم می‌ترسیدم ماجرا را فهمیده باشند برای چندین روز فرار جوابی نداشتم. اطراف خانه پرسه می‌زدم که یکی از همسایه‌ها متوجه شد مرا به منزل خودشان برد خیلی با من صحبت کرد و به نامادری‌ام زنگ زد. دنبالم آمدند ولی نرفتم مجبور شدند به پلیس زنگ بزنند. به پشت بام فرار کردم تهدید کردم که اگر به من نزدیک شوید خودم را به پایین می‌اندازم. ناپدری از پشت سر با احتیاط مرا گرفت و مانع افتادنم شد. مرا به کلانتری بردند همه‌چیز را دروغ نوشتم از ترس شلاق، نمی‌خواستم بدانند که رابطه‌ای هم داشته‌ام.

البته قبلاً در منکرات مزه شلاق را چشیده بودم. مرا به کانون فرستادند الان چند هفته است اینجا هستم. نمی‌دانم آزاد شدم چی‌کار کنم. پدر که ندارم. شنیده‌ام مادرم زنده است و خودفروشی می‌کند. بعضی‌ها می‌گویند دستگیر شده و در منکرات است. هیچ وقت زندگی خوب و آرام نداشتم. خودم را بدبخت‌ترین فرد روی زمین می‌دانم. همیشه چند پدر و مادر و صد تا صاحب داشتم. ناپدری و نامادری ام مرا نمی‌خواهند و مجبور شدند مرا تحمل کنند. دیگر به ملاقاتم نمی‌آیند. مرتب سرکوفت مادر خودفروشم را به من می‌زدند.

باور کنید فضای خانه غیرقابل تحمل بود، شما اگر جای من بودید چه کار می‌کردید من اشتباه کردم و زندگی‌ام تباه شد ولی همه به نوبه خود در بدبختی من سهیم بودند امیدوارم بتوانم بعد از آزادی راه درست را در پیش بگیرم و زندگی‌ام را سر و سامان دهم.

ارسال دیدگاه