کد خبر : 509590

تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۴/۳۱ زمان : ۱۸:۰۳

لذت به دنیا آمدن کودک (اینگونه زندگی، زیبا و معنادار می‌شود)

گاهی اوقات اعتقاد و باورم را نسبت به نوع انسان، به کلی از دست می‌دادم… هرگز علاقه چندانی به ادامه زندگی نداشتم … در سن حساس و بحرانی هفده‌سالگی، احساس می‌کردم که زندگی با من سر یاری نداشته و اصلاً تحت تأثیر آن قرار گرفته بودم. آن را پوچ، بی‌معنا و عاری از شور و […]

گاهی اوقات اعتقاد و باورم را نسبت به نوع انسان، به کلی از دست می‌دادم… هرگز علاقه چندانی به ادامه زندگی نداشتم … در سن حساس و بحرانی هفده‌سالگی، احساس می‌کردم که زندگی با من سر یاری نداشته و اصلاً تحت تأثیر آن قرار گرفته بودم.

آن را پوچ، بی‌معنا و عاری از شور و نشاط تلقی می‌کردم …

شاید این طرز نگرش از زندگی آشوب‌زده و نابسامان خانوادگی‌ام سرچشمه می‌گرفت. پدرم معتاد بود و همیشه من، خواهر بزرگم، و مادرم را به لحاظ روحی و جسمی آزار و اذیت می‌کرد. به نظر می‌رسید جر و بحث‌ها، کشمکش‌ها، اختلاف نظرها، دعواها و غیره در خانه تمامی ندارد. بیشتر مشکلات زمانی رخ می‌دادند که پدر از خود بیخود می‌شد و حال و روزش دگرگون می‌شد…

سرانجام چنین زندگی خانوادگی پرآشوبی مشخص است و ما هم از آن قاعده مستثنی نبوده. بالاخره، روزی فرا رسید که پدر و مادر از هم جدا شدند و من و خواهرم برای ادامه زندگی همراه مادرمان به شهر دیگری رفتیم.

با اینکه بعد از سال‌های سال، آرامشی نسبی پیدا کرده بودیم، ولی آن دوران آشفته، تأثیر بسیار مخرب و بدی روی من به جا گذاشته بود. اصلاً دختر شاد و پرنشاطی نبودم. در واقع ۱ دختر ۱۷ ساله بسیار غمگین، افسرده، بدبین و منفی بودم که لذتی از زندگی نمی‌بردم حتی شغلم در آسایشگاه سالمندان تأثیر مثبتی به حالم نداشت و از مشاهده حال و روز آنها، وضع بدتری پیدا می‌کردم. هر روز افراد پیر، غمگین، ناتوان و مشکل دار را می‌دیدم که روزی زندگی پرافتخار و شکوهمندی داشتند و حالا محکوم به سرنوشت شوم یا اسیر صندلی چرخ‌دار بودند و یا سلامت عقل و شعورشان را از دست داده بودند…

اعتقاد خاصی به زندگی پیدا کرده بودم. همه انسان‌ها صرفاً برای زجرکشیدن به این دنیا می‌آید و وقتی به قدر کافی عذاب کشیدن، پیری و دوران کهولت به سراغشان می‌آید و در نهایت دست از این دنیای

بی‌وفا می‌کشند.

تا اینکه… شبی خواهرم با من تماس گرفت و هیجان زده جیغ کوتاهی کشید و گفت: حدس بزن چه اتفاقی افتاده است؟ به زودی خاله می‌شوی!

با بی‌تفاوتی و لحنی خشک و گرفته گفتم: خوب که چه؟ تا جایی که عقلم قد می‌داد، این مسئله اصلاً جالب و هیجان آور نبود. برعکس، انسان دیگری به اجبار به دنیا می‌آمد و سال‌های سال دچار زجر و عذاب فراوان می‌شد!

همیشهبچه را  یکبار سنگین و فشار تلقی می‌کردم. بچه فقط مایه اتلاف وقت و پول محسوب می‌شد و تا بزرگسالی باعث زحمت زیاد والدینش می‌شد و بعد در عوض، چیزی برای ارائه نداشت … حالا که به نحوه پاسخ در هنگام شنیدن آن خبر از خواهرم فکر می‌کنم، عرق شرم و خجالت به پیشانی‌ام می‌نشیند! پرخاش‌کنان فریاد کشیدم: می‌دانی که زایمان چقدر دردناک و زجرآور است؟ پس این مسئله که ذوق کردن ندارد.

و با سپری شدن ماه‌ها از یکدیگر، کوچک‌ترین توجهی به خواهرم نشان نمی‌دادم. او هر وقت به دیدن ما می‌آمد، به شکم برجسته‌اش دست می‌کشید و می‌گفت: حالا دیگر لگد ها و تکان‌های بچه‌ام را به خوبی احساس می‌کنم!

و من با بی‌توجهی و بی‌اعتنایی می‌گفتم: خوب که چه؟

تا اینکه روزی از سرکار به خانه برگشتم و متوجه شدم که مادرم با عجله مشغول لباس پوشیدن است. به محض دیدن من، با دستپاچگی و سراسیمگی خاص فریاد کشید: درد زایمان خواهرت شروع شده، باید همین حالا خودم را به بیمارستان برسانم…

خواهرم قبلاً از مادر و شوهرش درخواست کرده بود که هنگام زایمانش در بیمارستان حضور داشته باشند. بی‌اختیار فریاد کشیدم: صبر کنید من هم همراه شما به بیمارستان می‌آیم!

این واکنش غیرارادی و ناگهانی حتی برای خودم هم حیرت‌آور بود.

در بیمارستان غوغایی به پا بود. طفلک خواهرم حال و روز بدی داشت. از درد به خودش می‌پیچید، درست همان‌طور که طی ماه‌های بارداری‌اش چنین روز سخت و دردآور را پیش‌بینی می‌کردم. وقتی صورت زیبا و ظریفش را می‌دیدم که از فرط درد درهم رفته، اشک در چشمانم جمع می شد. بابت حرف‌های زشتی که به او زده بودم، احساس وحشتناکی داشتم. زیر لب گفتم: ای کاش می‌توانستم به جای تو درد بکشم…

و او در حالی که سعی داشت لبخند بزند، گفت: آن‌قدرها هم سخت نیست…

بعد از مدتی که به نظرم قرنها به طول انجامید زایمان انجام شده و توانستم به اتاقش بروم.

خواهرم سربلند و مفتخر و سرمست، در حالی که قنداق در دست داشت، روی تخت نشسته بود. به محض دیدنم، لبخندی دلنشین زد و قنداق را در آغوش باز من قرارداد. بلافاصله بعد از در آغوش گرفتن آن موجود کوچک و دوست‌داشتنی تمام بدبینی‌ها و منفی‌گرایی‌ها از وجودم رخت بر بستنند.

پوریا کوچولو، پسر خواهر عزیزم، صحیح و سالم بود و با چشمان درشت و قهوه‌ای رنگش به دنیای عجیب و بزرگ اطرافش نگاه می‌کرد. هنگامی که به آب موجود کوچک، زیبا و ناتوان نگاه می‌کردم، احساس توان کاه خاصی به من دست می‌داد: اینکه باید تا پای جان از او حمایت و مراقبت کنم، هرگز نگذارم اتفاق بدی برایش رخ دهد و شاهد خوشبختی و سعادتش باشم.

در حالی که قطره اشکی را از گوشه چشمانم پاک می‌کردم که بی‌اختیار روی چهره‌ام سرازیر شده بود، نجواکنان گفتم: چه بچه دوست داشتنی! حالا پوریا ۳ سال دارد و نور چشمان من است. همه جا دنبالم می‌دود و عاشق قائم موشک بازی با خاله‌اش است.

در حال حاضر، در دانشگاه تحصیل می‌کنم ولی مشتاقانه چشم ‌انتظار فرارسیدن ۳ روز در هفته‌ای هستم که وقتی خواهرم به سر کارش برود، به خانه او می‌روم و با خوشحالی از پوریا نگهداری می‌کنم.

صادقانه بگویم: پوریا کوچولو نگرش کلی همه به زندگی را دستخوش تغییر و تحول بزرگی کرده است.

حالا دختری شاد و سرزنده هستم که از لحظه لحظه عمرم نهایت استفاده را می‌برد.

بله، اگر چه چرخ اسرارآمیز زندگی همیشه بر وفق مراد ما انسان‌ها نمی‌چرخد، یعنی نه آنطور ملایم و آرام که ما انتظارش را داریم، ولی به هر حال به چرخ خودش ادامه می‌دهد و از حرکت باز نمی‌ایستد. و پوریا کوچولو، بهترین مدرک و گواه آن است! گاهی لازم است بچه‌ای به دنیا بیاید، تا افراد به زیبایی و معناداربودن زندگی پی ببرند.

ارسال دیدگاه