کد خبر : 3615

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۴ زمان : ۷:۴۵

در پیچ و خم دادگاه / بازی شوم

راشین مختاری نمی‌دانم چرا اینقدر لجبازی می‌کند. گفتم هر شرط و شروطی بگذارد قبول می‌کنم. اما پایش را توی یک کفش کرده و اصرار دارد که طلاق بگیرد. آخر زندگی که شوخی نیست. هفت سال است که داریم با هم زندگی می‌کنیم. خوب یا بد! با هم ساخته‌ایم. یک پسر ۴ ساله داریم اما انگار […]

راشین مختاری

نمی‌دانم چرا اینقدر لجبازی می‌کند. گفتم هر شرط و شروطی بگذارد قبول می‌کنم. اما پایش را توی یک کفش کرده و اصرار دارد که طلاق بگیرد. آخر زندگی که شوخی نیست. هفت سال است که داریم با هم زندگی می‌کنیم. خوب یا بد! با هم ساخته‌ایم. یک پسر ۴ ساله داریم اما انگار هیچکدام از این ها برایش اهمیت ندارد. فقط می‌گوید: طلاق!!!! آخر یکی نیست که به این زن بگوید بعد از طلاق چکار می‌خواهی بکنی؟ همه‌اش تقصیر این دوستانش است. زیر پایش نشسته اند. سپیده نمی‌داند چکار دارد می‌کند. دستی دستی دارد همه چیز را خراب می‌کند. باور کنید مشکل خاصی وجود ندارد.

وقتی عروسی کردیم هر دو از این وضع خیلی راضی بودیم. من همیشه دلم می‌خواست زن باسلیقه ای داشته باشم. از این زنهایی که همیشه خانه هایشان ریخت و پاش است بدم می‌آید. سپیده هم همیشه دلش می‌خواست شوهرش ندگی خوب و راحتی برای او فراهم کند. خوب هر دوی ما خواسته های همدیگر را برآورده کرده بودیم. دیگر هیچ مشکلی نبود. چندوقت بعد از عروسی‌مان بچه دار شدیم. نمی‌دانید چه زندگی خوبی داشتیم.

آن موقع ها در شهرستان زندگی می‌کردیم تا اینکه خواهرزنم همراه شوهرش به تهران آمد. آنقدر تعریف کرد که ما را هوایی کرد. سپیده پایش توی یک کفش کرد که ما هم به تهران برویم.

خلاصه اسباب را فروختیم و راهی تهران شدیم. سپیده می‌خواست همه چیز را از نو بخرد. من هم مخالف نبودم. از طرفی زندگی ما از اول بر اساس چشم و همچشمی با زندگی خواهر سپیده بود. شوهرش همیشه سعی می‌کرد هرطور شده به ما بفهماند که زندگی بهتری دارند. خب من هم خام بودم و با سپیده در این بازی شوم هم دست بودم. خیلی گشتم تا خانه ای بهتر زا خانه آنها پیدا کنم. حاضر بودم زیر قرض بروم ولی وضع زندگی ام چیزی کمتر از آنها نداشته باشد. کاسبی در تهران به خوبی شهر خودمان نبود. از سپیده خواستم کمتر خرج کند و تا می‌تواند زندگی را جمع و جور کند. می‌ترسیدم یک دفعه همه چیز را از دست بدهم. سیده به اصرار یکی از زنهای همسایه به کلاس آرایشگری رفت. اولش خیلی مخالف بودم ولی سپیده خوب بلد بود مرا راضی کند. با یکی دو روز قهر و آشتی کردن مرا راضی کرد. بعد هم که دیپلم آرایشگری را گرفت و قرار شد با زن همسایه یک آرایشگاه کوچک باز کنند. سرمایه این کار را به سپیده دادم. راستش را بخواهید کم کمک حس کرده بودم از عهده مخارج زندگی بر نمی‌آیم. فکر کردم با این کار شاید سپیده بتواند کمک خرجم باشد. روزهای اول کاسبی خوب نبود. اما کم کم مشتری های خودش را پیدا کرد و همینطور دوستان جدیدی را پیدا کرد. درآمدش بد نبود. اما متوجه نبودم که سپیده چقدر دارد تغییر می‌کند. بیشتر ساعات روز را آنجا می‌گذراند. درآمدش روز به روز بیشتر می‌شد. زندگی همسا یه مان از هم پاشیده بود. شوهرش مخالف این کار بود. چندباری هم به من گوشزد کرده بود ولی من جدی نگرفته بودم. خلاصه کارشان به جدایی کشید. مرد هم که از خدا می‌خواست بچه ها را انداخت جلوی زنش و به ماه نکشیده باخبر شدم ازدواج مجدد کرده! اما وضع من و سپیده خیلی فرق داشت. نه به هم شک داشتیم و نه درآمدمان جدا بود. همیشه یکی از کشوهای کمد جای پولهایمان بود. هرکدام هرچقدر درآمد داشتیم می‌آوردیم خانه اما سپیده وقتی راجع به زندگی خصوصی ما با آنها صحبت کرد همه تعجب می‌کردند.

اوایل برایم تعریف می‌کرد که چطور دوستانش با تعجب به او نگاه می‌کنند و به حرفهایش گوش می‌دهند و هر دو به آنها می‌خندیدیم. و غافل از این بودیم که جه خطر بزرگی در کمین زندگی ام است. دوستهای سپیده مدام سعی می‌کردند به او راه و رسم زندگی یاد بدهند. همان زندگی‌ای که خودشان داشتند و به طلاق ختم شده بود. کم کم حس کردم او از موضوعی ناراحت است. غر می‌زند و بداخلاقی می‌کرد. بعد هم دیدم دیگر درآمدش را در خانه خرج نیم‌کند همان موقع خواهرزنم یک روز به محل کار من آمد و به من هشدار داد که سپیده دوستان خوبی پیدا نکرده و زندگی ام در خطر است. حرفهایش را جد نگرفتم. این دو خواهر همیشه به هم حسادت می‌کردند. برای همین نه تنها به حرفهایش فکر نکردم بلکه همه چیز را برای زنم تعریف کردم و دعوای سختی بین دو خواهر در گرفت.

از فردای آن روز سپیده خیلی محتاط‌تر شده بود. شبی نبود که بهانه نگیرد و هر روز به دیرآمدن جنگ می‌کرد. یک روز می‌گفت پولهایم را قایم می‌کنم و برای او و بچه خرج نمی‌کنم و …

به خودم که آمدم سپیده دیگر آن زن سابق نیست جور دیگری شده بود. شاید مثل زن همسایه! شاید هم حرفهای خواهرزنم داشت درست از آب در می‌آمد. سپیده زن ساده ای بود و حرف اطرافیان به شدت در او تأثیر می‌گذاشت. انگار متوجه نبود که زندگی‌مان را دارد خراب می‌کند. بعد از مدتی سپیده دیگر یک ریال از درآمدش را در خانه نیاورد. وضع به هم ریخته ای شده بود. مدام جنگ و دعوا داشتیم تا اینکه لابه‌لای همان بحثهای همیشگی موضوع طلاق را پیش کشید. نیم‌دانید چه حالی شدم. اولش نخواستم باور کنم ولی کم کم حس کردم حرفش جدی است. او فکر می‌کرد و من هم مثل خیلی از مردها به فکر لاابالی‌گری هستم. مثل مردهایی که دوستانش برای او گفته بودند. اهمیتی به زن و بچه نمی‌دهند. بارها از دهان زن همسایه شنیده بودم که می‌گفت از دهان مردها یک کلمه راست در نمی‌آید. خیلی به هم ریختم. سعی کردم زندگی‌ام را نگه دارم. اشتباهات گذشته را جبران کنم اما فایده ای نکرد. سپیده انگار عقل و هوشش را از دست داده بود. حالا هم من را کشانده دادگاه نمی‌دانم قاضی چه قضاوتی بکند. اما خدا خوب می‌داند که من زندگی‌ام را عاشقانه دوست دارم.

ارسال دیدگاه