کد خبر : 523681

تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۰۶ زمان : ۱۸:۰۰

در زندان اوین چه خبر است؟

در زندان اوین با یکی از زندانیان هم کلام شدیم. از او خواستیم تا جریان خلافهایی که مرتکب شده است را برایمان بازگو کند. شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید در زندان اوین چه خبر است و چه کسانی آنجا آب خنک می‌خورند.   نام : شهروز سن : ۲۳ سال تحصیلات : […]

در زندان اوین با یکی از زندانیان هم کلام شدیم. از او خواستیم تا جریان خلافهایی که مرتکب شده است را برایمان بازگو کند. شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید در زندان اوین چه خبر است و چه کسانی آنجا آب خنک می‌خورند.

 

نام : شهروز

سن : ۲۳ سال

تحصیلات : سوم راهنمایی

زندان : اوین

 

به‌زحمت تا کلاس سوم راهنمایی درس خواندم. خانواده‌ای فقیر و آشفته داشتم و پدر و مادرم دائم با هم درگیر بودند. اکثر درگیری آنها هم سر خرج و مخارج خانه بود. پدرم درست و حسابی کار نمی‌کرد. ۱ روز سر کار می‌رفت و چند روز بیکار می‌گشت و هر دفعه هم بهانه‌ای می‌آورد. مادرم هم زیر بار فشار زندگی حرف‌های نامناسبی به پدرم می‌زد و همین مسئله باعث می‌شد کتک مفصلی بخورد و چند روز بعد با پدرم قهر کند. ۲ برادر بزرگ‌ترم هم مدت‌ها قبل ترک تحصیل کرده و هر یک دنبال زندگی خودشان رفته بودند. دو خواهر کوچک‌ترم هم در خانه بودند. ترک تحصیل در جاهای زیادی کارگری کردم. حقوق چندانی نمی‌گرفتم و تنها امیدم این بود که با آموختن حرفه در آینده بتوانم استاد کار شوم و برای خودم کار کنم. روزهای زندگی‌ام به سرعت می‌گذشت تا به سن سربازی رسیدم. در این مدت که گذشت کارهای زیادی انجام دادم اما نتوانستم در ۱ حرفه خاص استاد کار شوم. به سربازی رفتم و امیدوار بودم حداقل در دوران خدمت بتوانم کاری یاد بگیرم که به تعمیرگاه افتادم اما متأسفانه تعمیر تانک به درد بازار بیرون نمی‌خورد، هرچند خیلی هم بی‌ارتباط نبود.

بعد از دوران خدمت باز هم در به دری من شروع شد. از این تعمیرگاه به تعمیرگاه بعد. از آن کارگاه به کارگاه بعد. البته بیشتر خودم مشکل داشتم، چرا که می‌بایست در جایی برای مدتی کار می‌کردم تا حقوقم زیاد شود، ولی من تحمل نداشتم و به امید حقوق بیشتر از آن کار می‌کردم. در این جابه‌جایی‌ها با فردی به نام پژمان آشنا شدم. او پسر شر و قلدری بود و مدام با مردم درگیر می‌شد. پدرش به جرم داشتن مواد مخدر به اعدام محکوم شده بود و مادرش هم اعتیاد داشت. آشنایی ما هم از اینجا شروع شد که ۱ روز او با چند جوان درگیر شده بود و شدیداً کتک می‌خورد که من رسیدم و او را از دست آنها بیرون کشیدم و بعد او را به درمانگاه بردم که زخم‌هایش را پانسمان کنند. روزهای بعد هم همدیگر را دیدیم. پژمان افکار عجیبی در سر داشت. او می‌خواست بدون زحمت و دردسر پول دار ‌شود، آن هم توسط زورگیری! شدیداً با افکار و برنامه‌هایش مخالفت کردم و به او گفتم که سرانجام مثل پدرش کارش به زندان ختم می‌شود. ولی او چنین عقیده‌ای نداشت و می‌گفت: «در این کشور فقط روی مواد مخدر حساسیت وجود دارد و کسی با چیزهای دیگر سر و کار ندارد.

۱ روز پژمان با ۱ موتور هوندای مشکی به سراغم آمد. از او پرسیدم موتور را از کجا آورده‌ای؟ گفت: زورگیری‌کردم و حالا مال ماست!

وجود موتور باعث شد که دائم دنبال ولگردی باشیم. پدرم فکر می‌کرد کار می‌کنم. ولی کم‌کم شک کرد. به پدرم گفتم به اتفاق یکی از دوستانم به عنوان ویزیتور به مغازه‌های مختلف سر می‌زنم و سفارش جنس می‌گیرم. پدرم خیلی از حرف‌هایم سر در نیاورد و فقط پرسید: حقوقش چطورست؟

وقتی مطمئن شد که از حقوق تعمیرگاه بیشتر است چیزی نگفت. موضوع را به پژمان گفتم و او گفت نگران حقوق نباشم که با همین مبلغ و بیشتر را بدون دردسر هر هفته به من خواهد داد.

کارهای خلاف با پژمان از همین جا شروع شد. اوایل به تفریح و سرگرمی شباهت زیادی داشت. ولی به مرور خیلی جدی‌تر شد.

زورگیری از کیف و موبایل شروع شد و به تدریج به باج‌گیری از مغازه‌ها و شرکتها کشید. از این راه پول زیادی به دست می‌آوردم، اما مثل باد می‌آمد و می‌رفت و اصلاً نمی‌فهمیدم این پول ها کجا خرج می‌شود. ناگفته نماند قبل از آشنایی با پژمان سیگار می‌کشیدم، اما بعد از آشنایی با او از حشیش و مشروبات الکلی هم استفاده می‌کردم. به دروغ به والدینم گفته بودم که مجبورم برای کار بعضی وقت‌ها به شهرستان‌های نزدیک بروم و به همین جهت بعضی از شب‌ها به خانه نمی‌رفتم و شاید به همین علت بود که خیلی متوجه وضع من نمی‌شدند و به همین دلیل بلایی به سر من نمی‌آوردند.

وضع به همین صورت ادامه داشت تا اینکه ۱ روز پژمان تصمیم گرفت ۱ خودرو را زورگیری کند. باور کنید از اول هم با هیچ کدام از زوگیری‌های او موافق نبودم، اما نمی‌دانم چرا خودم را مجبور به همراهی با او می‌دیدم. وقتی تصمیمش را برایم گفت، به او گفتم که خودرو گران است. صاحبش گناه دارد، مخصوصاً کسی که مسافرکشی می‌کند حتماً از نظر مالی نیازمند است، پس بهتر است سراغ همان کارهای قبلی برویم. ولی پژمان قبول نکرد و گفت: نه بابا، خیلی‌ها با ماشین کار می‌کنند چه نیاز داشته باشند چه نیاز نداشته باشند. کسی که واقعاً نیازمند است از قیافه‌اش پیدا است. ما ماشین کسی را میدزدیم که سر و وضع خوبی داشته باشد و به قولی تفریحی مسافرکشی می‌کند.

باز هم در مقابل خواسته او مقاومت چندانی نکردم. طبق نقشه منتظر خودرو مدل بالا با راننده خوش‌تیپ شدیم. خیلی نگذشته بود که به پیکان سفید که راننده جوان پشت فرمان بود و سر و وضع مناسبی داشت جلوی ما سرعتش را کم کرده تا بداند کجا می‌رویم. پژمان در ۱ لحظه خیلی سریع گفت: دربست.

راننده ترمز کرد و ما جلو رفتیم. پژمان با او صحبت کرد و بعد به من گفت که سوار شوم. من روی صندلی جلو نشستم و پژمان با کارتنی که دستش بود روی صندلی عقب نشست. پژمان درست پشت سر راننده بود و کارتن را هم کنارش پشت سر من گذاشته بود. هوا کم‌کم رو به تاریک شدن می‌رفت. پژمان در صندلی عقب برای جلب اعتماد راننده خودش را به خواب زده بود. از شهر که خارج شدیم همین که وارد محوطه خلوتی شدیم پژمان پرید و گلوی راننده را برید. من هم مثل راننده یک لحظه شوکه شدم. خون از گلوی راننده جاری شد. بیچاره تنها توانست ترمز کند ولی پژمان پشت لباسش را گرفت و نگذاشت از ماشین بیرون برود. مثل گوسفند که سر می‌برند دست و پا می‌زد. من حیران به او نگاه می‌کردم. حال عجیبی پیدا کرده بودم، اصلاً چنین قراری نداشتیم. راننده بیچاره از حال رفت. پژمان به من گفت: سریع پیاده شو و او را بکش جای خودت و بیا بنشین عقب.

پیاده شدم، تمام وجودم می‌لرزید. قبل از اینکه بتوانم حرکتی کنم پژمان او را سر جای من کشید و خودش پشت فرمان نشست. گریه‌ام گرفته بود. با گریه و عصبانیت به پژمان گفتم چرا این کار را کردی؟ پژمان چنان فریادی سرم زد که از ترس سکوت کردم. ساکت عقب ماشین نشسته بودم و منتظر بودم که ببینم سرانجام چه خواهد کرد.

هوا کاملاً تاریک شده بود. پژمان پس از طی مسیری در ۱ محوطه، آشغال زیادی ریخته بودند توقف کرد و به من گفت: سریع پیاده شو و کمک کن او را در گوشه‌ای بیندازیم.

از آن لحظه به بعد اصلاً در حال خودم نبودم. به خانه مجردی پژمان برگشتیم. مثل مادر مرده‌ها ناله و شیون می‌کردم و دائم می‌گفتم: آخر چرا تو را کشتی؟!

پژمان مقدار زیادی مشروب به من خوراند. وقتی به خودم آمدم که عصر روز بعد بود. سرم به شدت درد می‌کرد. وقتی به یاد ماجرای آن شب می‌افتادم تمام وجودم می‌لرزید. دوست داشتم خودم را به نیروی انتظامی معرفی کنم، اما پژمان نمی‌گذاشت و در نهایت تهدید کرد که اگر چنین کاری بکنم حتماً خودم و خانواده‌ام را خواهد کشت. برای اینکه آرام باشم دائم به من حشیش و مشروب می‌داد.

از این جریان چند روزی گذشت و او ۱ روز به اصطلاح برای هواخوری مرا بیرون برد. حال خوبی نداشتم، خودش هم خیلی بهتر از من نبود. اولین بارش بود که دست به قتل زده بود. برای اینکه بتواند از عذاب وجدان خلاص شود، دائم مواد مصرف می‌کرد، شاید هم به همین علت بود که نیروی انتظامی به ما مشکوک شده و ما را به اتهام مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی دستگیر و به بازداشتگاه منتقل کرد. وقتی برای تعیین نوع و میزان محکومیت به دادگاه اعزام شدیم همه چیز را به قاضی گفتم.

قاضی دادگاه دستور پیگیری موضوع را داد و ما مجدداً به زندان برگشتیم. بعد از پیگیری موضوع صحت ادعای من تأیید شد و معلوم گردید راننده بر اثر بریدگی ناحیه گلو فوت کرده است. بعد از بررسی بیشتر مشخص شد او دانشجوی یکی از دانشگاه‌های تهران بوده که برای تأمین مخارج خود هرازگاهی مسافرکشی می‌کرده است.

شنیدن این مسئله عذاب وجدان مرا بیشتر کرد. هنوز رأی دادگاه مشخص نیست ولی احتمالاً پژمان محکوم به اعدام و من هم به چندین سال زندان محکوم خواهم شد. ای کاش هیچ وقت با پژمان آشنا نشده بودم با حداقل به خانواده‌ام دروغ نگفته بودم. شاید اگر آنها می‌دانستند با چه کسی دوست هستم جلوی مرا می‌گرفتند و مطمئناً با ترسی که از پدرم داشتم هرگز با او همراه نمی‌شدم که منجر به قتل ۱ انسان بی‌گناه و زحمت‌کش شوم.

ارسال دیدگاه