کد خبر : 514991

تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۰۱ زمان : ۱۸:۴۴

دختر فراری : هر چند شب مرا به کسی می‌سپردند

با اینکه سن و سالی ندارم ولی فکر می‌کنم با سختی‌های زیادی که در زندگی کشیده‌ام انگار سال‌هایی بیش‌تر از سنم در این دنیا زندگی کرده‌ام. پدرم کارمند است و مادرم خانه دار. اصولاً مشکل خاصی با پدر و مادرم نداشتم. پدرم برای آرامش اعصاب ناس مصرف می‌کرد ولی هیچ کدام از برادرهایم اهل مواد […]

با اینکه سن و سالی ندارم ولی فکر می‌کنم با سختی‌های زیادی که در زندگی کشیده‌ام انگار سال‌هایی بیش‌تر از سنم در این دنیا زندگی کرده‌ام. پدرم کارمند است و مادرم خانه دار. اصولاً مشکل خاصی با پدر و مادرم نداشتم. پدرم برای آرامش اعصاب ناس مصرف می‌کرد ولی هیچ کدام از برادرهایم اهل مواد مخدر نبودند. متأسفانه من همیشه با آنها مشکل داشتم غیرتی بودند و بداخلاق. اگر جایی می‌رفتم و دیر به خانه برمی‌گشتم یا شب جایی مهمان می‌شدم حتماً باید کتک می‌خوردم.

سعی می‌کردم حرفشان را گوش بدهم ولی گاهی لج می‌کردم که دست خودم نبود. در این مواقع گاهی پدرم واسطه می‌شد که مرا نزنند. برادرهایم همه کار می‌کنند و اهل زندگی هستند. ۴ ماه قبل برای خرید داروی پدرم به بیرون از خانه رفته بودم. چند تا پسر سر به سرم گذاشتم و متلک گفتند، ولی من اهمیتی ندادم. موقع برگشتن سوار ماشین شدم. غروب بود داخل ماشین خیلی معلوم نبود. ۱ مسافر جلو نشسته بود و ۱ پسر جوان عقب. تا نشستم دست و دهن و پایم را بستند و مرا به اطراف شهر بردند. خیلی گریه و زاری کردم، التماس کردم، ولی فایده‌ای نداشت و …

فردای آن روز مرا به خانه‌ای در شمال شهر بردند. دختر و پسرهای زیادی آنجا بودند. بعضی‌ها سیگار می‌کشیدند. بعضی مواد مصرف می‌کردند. عده‌ای مست بودند. تا به حال چنین جایی را ندیده بودم. خیلی سعی کردم فرار کنم ولی موفق نمی‌شدم. درها همیشه قفل بود و مراقب داشت. بچه‌ها مرا تشویق کردند که مواد مصرف کنم و عرق بخورم. وقتی کاملاً گیج بودم مرا به دست سعید سپردند. پسری که الان در اوین زندانی است. چند روز اسیر سعید بودم. سعید مرا به خانه برد و به پدر و مادرش معرفی کرد. ۱ روز آنجا بودم و دوباره به همان خانه برگشتیم. باورکردنی نبود. تمام دخترها و پسرها بیشتر شده بود. مرا به پسر دیگری به اسم مسعود سپردند. مدتی با او بودم. ۲ دختر فراری آنجا بودند هر ۲ بارداری. از من خواستند به عقد مسعود درآیم. قبول نکردم. سعی کردند مرا به ۱ افغانی بفروشنده که با خودش از ایران ببرد اما زیر بار نرفتم. روز و شب‌های سخت را آنجا گذراندم. هر چند شب مرا به کسی می‌سپردند، راه فراری نداشتم. مدتی بعد قول ازدواج با یکی از پسرها را دادم. مرا به منزلشان دعوت کرد در ۱ فرصت مناسب به پلیس ۱۱۰ زنگ زدم و ماجرا را تعریف کردم. خیلی سریع رسیدند و ما را دستگیر کردند. همه چیز را توضیح دادم که مرا دزدیده‌اند و به اصطلاح خفتم کرده‌اند. توضیح دادم که من افغانی هستم و هیچ نقشی در این ماجرا نداشته‌ام و مجبور به تحمل این شرایط بودم. آدرس خانه را دادم با هم به آنجا رفتم و همه را در حالی که مست و گیچ بودند دستگیر کردند. در ۱ لحظه مسعود برای انتقام، مواد مخدر در کیفم گذشته بود. به قاضی توضیح دادم که این کار از روی دشمنی است. قاضی بعد از بررسی متوجه شد و حرف مرا باور کرد. پسرهایی که مرا دزدیده بودند دستگیر شدند و به همه چیز اعتراف کردند. ۹ شب بازداشتگاه بودم. کاملاً دیوانه شده بودم. شیشه‌ها را می‌شکستم، کتک می‌زدم، کتک می‌خوردم. پدر و مادرم در جریان گذاشتند. باور نمی‌کردند. برادرهایم دیوانه شده بودند. تمام ماجرا را تعریف کردند و وقتی که فهمیدند من تقصیری نداشتم، خیلی ناراحت شدند و قول دادند که مرا بپذیرند و به خانه ببرند. اواخر هفته آزاد هستم. خانواده‌ام قرار است دنبالم بیایند. دلم می‌خواهد برادرهایم حرف‌هایم را باور کنند و مرا ببخشند. من مقصر نبودم. دلم نمی‌خواست این اتفاق بیفتد. مسائلی که در این مدت پیش آمده دست خودم نبود. من در اولین فرصت پلیس را در جریان قرار دادم و خودم را نجات دادم. البته به آنها حق می‌دهم. من آبروی آنها را برده‌ام. اگر آن شب بی‌احتیاطی نمی‌کردم و سوار بر ماشین نمی‌شدم، شاید این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. برای این اشتباه تاوان سختی را پرداخته‌ام.

ارسال دیدگاه