کد خبر : 524910

تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۲۹ زمان : ۱۲:۰۰

داستان محمود فارسی و ازدواج این شخص شرور

به گزارش مجله اینترنتی تازه‌های جهان ، سید بهاءالدین علی ابن عبدالحمید در کتاب غیبت نقل می‌کند: مرا به نزد زنی دعوت کردند، پس به نزد او رفتم در حالی که می‌دانستم او زنی مؤمنه و از اهل خیر و صلاح است و خانواده او وی را به محمود فارسی که به شرارت مشهور بود، […]

به گزارش مجله اینترنتی تازه‌های جهان ، سید بهاءالدین علی ابن عبدالحمید در کتاب غیبت نقل می‌کند:

مرا به نزد زنی دعوت کردند، پس به نزد او رفتم در حالی که می‌دانستم او زنی مؤمنه و از اهل خیر و صلاح است و خانواده او وی را به محمود فارسی که به شرارت مشهور بود، تزویج کرده‌اند. هنگامی که به خدمت او رسیدم، گفتم: «چطور شد که پدر شما راضی شد شما را به عقد چنین فردی در آورد و چه شد که شوهر شما از شرارت‌های خود دست برداشت و از خاندان خود که مثل او بودند رویگردان شد؟»

آن زن گفت: برای او حکایت عجیبی رخ داد که هرگاه اهل ادب آن را می‌شنوند، از اعجاب آن سخن می‌گویند.

گفتم: آن حکایت چیست؟

گفت: از خودش بپرس.

پس چون به خدمت محمود فارسی رسیدم و علت را از خود او جویا شدم، گفت: هنگامی که حق برای من روشن شد، آن را پیروی کردم.

به یاد دارم زمانی که بچه بودم، هر گاه قافله‌ای به سرزمین فارس وارد می‌شد، با بچه‌های دیگر برای دیدن آن قافله به بیرون از شهر می‌رفتیم. از قضا روزی قافله‌ای آمده و من با بچه‌های دیگر از روی کنجکاوی از کنار قافله روان شدیم، اما در میانه راه، مسیر برگشت را گم کردیم و در جایی گم شدیم که آنجا را نمی‌شناختیم.

در آنجا آنقدر خار و درختان انبوه در هم پیچیده بود که جایی را مثل آنجا هرگز ندیده بودیم. پس شروع کردیم به راه رفتن، اما تشنگی امان ما را بریده بود و دیگر توان رفتن نداشتیم و روی خاک افتادیم.

در این حال بودیم که ما گاه سواری را دیدیم که بر اسب سفیدی سوار بود و نزدیک ما فرود آمد و فرش لطیفی را در آنجا پهن کرد که از آن بوی عطر به مشام می‌رسید.

متوجه او بودیم که سوار دیگری، که بر اسب قرمزی سوار و لباس سپیدی پوشیده و بر سرش عمامه‌ای بود نیز فرود آمد و بر آن فرش ایستاد و نماز خواند.

رفیقش نیز با او نماز خواند و بعد برای تعقیبات نشستند. آنگاه متوجه من شد و فرمود: «ای محمد!» با صدای ضعیفی گفتم : «لبیک ای آقای من» فرمود: «نزدیک من بیا» گفتم: «از شدت عطش و خستگی قدرت ندارم» فرمود: «باکی بر تو نیست». وقتی این سخن را فرمود، احساس کردم روح تازه‌ای در من دمیده شد پس سینه‌خیز به نزدیک آن‌جناب رفتم و دست خود را بر صورت و سینه من چشید و تا دهانم بالا آورد. در این حال خستگی و تشنگی به کل از من دور شد.

برگرفته از کتاب نجم الثاقب، نوشته حاج میرزا حسین طبرسی نوری

ارسال دیدگاه