کد خبر : 5057

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ زمان : ۷:۰۰

داستان زندگی شما / نتیجه مثبت اندیشی

اگر یک روز صبح با ساعت زنگ داری که شوهرم آن را روی شش تنظیم می‌کرد، از خواب بیدار می‌شدم، نه‌تنها دیگر خوابم نمی‌برد بلکه دچار سردرد عجیبی می‌شدم که گاهی مرا تا روزهای بعد آزار می‌داد و هر بار چنان الم‌شنگه‌ای در خانه به پا می‌کردم که شوهرم پشیمان می‌شد. من دوست داشتم صبح‌ها […]

اگر یک روز صبح با ساعت زنگ داری که شوهرم آن را روی شش تنظیم می‌کرد، از خواب بیدار می‌شدم، نه‌تنها دیگر خوابم نمی‌برد بلکه دچار سردرد عجیبی می‌شدم که گاهی مرا تا روزهای بعد آزار می‌داد و هر بار چنان الم‌شنگه‌ای در خانه به پا می‌کردم که شوهرم پشیمان می‌شد. من دوست داشتم صبح‌ها تا ساعت ده بخوابم. بعد سر حوصله بیدار بشوم. صبحانه بخورم و ناهاری سرهم‌بندی کنم تا همسرم که کارمند یک شرکت بود، ساعت دو بعدازظهر از محل کارش به خانه بیاید. او به مرور زمان دیگر به این وضع عادت کرده بود. به همین خاطر برای اینکه من ناراحت نشوم در بین راه به رستورانی می‌رفت و غذایی می‌خورد و با خوردن ساندویچی ناهار را سر می‌کرد. او بیشتر اوقات که به خانه می‌آمد اشتهایی به خوردن غذا از خود نشان نمی‌داد. استراحت کوتاهی می‌کرد و از بعدازظهر ساعت ۴ به شرکت دیگری می‌رفت و تا ساعت ده شب مشغول بود و گاهی کارش به از آن هم می‌کشید که وقتی به خانه می‌آمد، خسته و کوفته به خواب می‌رفت.

زندگی ما کم و بیش به همین گونه می‌گذشت و ما که با عشق و علاقه با هم ازدواج کرده بودیم، بالاخره به بن بست رسیدیم. زندگی برایم یکنواخت و خسته کننده و بیشتر اوقات آزاردهنده و غیر قابل تحمل بود. البته همسرم مرا آزاد گذاشته بود تا با دوستانم راحت باشم و او به نجابت من و دوستانم اطمینان داشت و من هر اتفاقی که برایم می‌افتاد از او پنهان نمی‌کردم و همیشه با او روراست بودم. اما وقتی در خانه به بعضی کارهایم اعتراض می‌کرد، بلافاصله سر و صدا به راه می‌انداختم تا جایی که او از کارش پشیمان می‌شد. من هرگز به او اجازه اعتراض نمی‌دادم. اگر او لیسانس داشت من هم داشتم. من شاغل و حقوق بگیر بودم و به اصرار بیش از اندازه او بود که دست از کار کشیدم وگرنه حالا حقوقم در سطح او بود. پس امر و نهی او را نمی‌پذیرفتم. هروقت او در برابر خواسته های مالی من سخت می‌گرفت تهدیدش می‌کردم به اینکه اگر عصبانی بشم عهدم را می‌شکنم و سر کار برمی‌گردم.

سه سال از ازدواج ما گذشته بود اما همه‌اش در حال جنگ و جدال و اعتراض به یکدیگر بودیم. شوهرم کوتاه می‌آمد. از مباحثه با من پرهیز می‌کرد و کمتر در خانه می‌ماند تا مبادا حتی بر سر یک مجموعه‌ی تلویزیونی کارمان به جنگ و جدال بکشد. من نمی‌خواستم در ابتدای زندگی‌، خودم را درگیر بچه کنم و او این اواخر دیگر حرف بچه را هم نمی‌زد. مرا به حال خود راحت گذاشته بود. به تلفن‌هایش کنجکاو شدم. بهانه ای به محل کارش زنگ می‌زدم اما مورد مشکوکی به نظر نمی‌رسید. پس رفتارش چرا با من سرسنگین شده است؟ او دیگر به کارهایم اعتراض نمی‌کرد. یک شب او تا دیروقت به خانه نیامد. دلشوره عجیبی به من دست داد. وقتی آمد هیچ چیز بروز ندادم و وانمود نکردم که برایش ناراحت بودم. خود را به خواب زدم و او هم رفت به خوابیدن. ساکت و آرام مثل همیشه. آنقدر رفتار و حرکاتش آرام و مظلومانه بود که مرا تا صبح بیدار نگه داشت. من در تاریکی شب و تنهایی و سکوت با خود خلوت کردم. من محکوم بودم به این زندگی که حتی نفس کشیدنش هم غلط بود. پس باید چه می‌کردم؟ بن بست را چگونه باید می‌شکستم؟ دیگر نمی‌خواستم ادای آدمهای خوشبخت و عاشق را در بیاورم. پس باید این رفتار شوهرم را که از روی بی اعتنایی بود عوض می‌کردم. شوهرم به مرور زمان داشت از دستم می‌رفت. مهرش نسبت به من کم شده بود. یک سال بود که دیگر حرف عاشقانه ای به من نزده بود. نباید او را از دست می‌دادم. پس باید از فرداصبح زن خانه بشوم. چشمهایم داشت گرم می‌شد که با صدای دزدگیر اتومبیل همسایه از خواب پریدم. به ساعت نگاه کردم. ۵/۵ بود. او همیشه ساعت شش بیدار می‌شد. صبحانه را آماده کردم و روی میز چیدم و پیش از آنکه زنگ ساعت خواب ناز را از او بگیرد، به آرامی بیدارش کردم. او تعجب کرد. صبحانه را خورد و به محل کارش رفت. ناهار مفصلی آماده کردم و به شرکت زنگ زدم. از او خواستم که زودتر به خانه بیاید که آمد. به او گفتم که دوست دارم بعدازظهر به خیابان برم و او به شرکت نرفت.

از آن روز به بعد زندگی کردیم. همانگونه که هر دو می‌خواستیم و دوست داشتیم.

و این تجربه شیرین زندگی را مرهون اندیشه مثبت و به وقع خودم می‌دانم که به دور از هر خودبزرگ‌بینی و غرور کاذب و خودخواهی به آن عمل کردم.

 

سودابه . ج از مسجدسلیمان

ارسال دیدگاه