کد خبر : 1927

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۹/۰۶ زمان : ۷:۰۰

خاطرات پشت صحنه جمشید مشایخی

خاطرات پشت صحنه از زبان هنرمند فرهیخته جمشید مشایخی : مشغول بازی در فیلم سوته دلان به کارگردانی مرحوم علی حاتمی بودیم و برای ضبط و تصویربرداری صحنه های پایانی فیلم به منطقه فرحزاد رفته بودیم. یک قهوه خانه سنتی و دنج که همه در آنجا جمع شده بودیم. صحنه آخر فیلم بود و من […]

images4 خاطرات پشت صحنه جمشید مشایخی

خاطرات پشت صحنه از زبان هنرمند فرهیخته جمشید مشایخی : مشغول بازی در فیلم سوته دلان به کارگردانی مرحوم علی حاتمی بودیم و برای ضبط و تصویربرداری صحنه های پایانی فیلم به منطقه فرحزاد رفته بودیم. یک قهوه خانه سنتی و دنج که همه در آنجا جمع شده بودیم.

صحنه آخر فیلم بود و من دیالوگها و حرکتها را حفظ کرده بودم. در این بین، علی رو کرد به من و گفت: می‌دونی که صحنه آخر رو چطوری باید تمام کنی؟

گفتم: بله، من برادرم را به امامزاه می‌برم و بعد یک پارچه سبز دور سرش می‌بندم و آنجا نگهش می‌دارم و بعد هم اون در امامزاده دار فانی را وداع می‌گوید.

من که داشتم این صحنه را تعریف می‌کردم دیدم علی دارد خیره به من نگاه می‌کند. گفتم: چه شده؟ گفت: تو چیز دیگه ای برای این صحنه به ذهنت نمی‌رسه که بهتر از آب در بیاد؟

من کمی فکر کردم و گفتم: می‌دونی علی جان، مردم ما به امامزاده ها اعتفقاد خاصی دارند و اگر مشکلی برایشان پیش بیاید، برای حل آن به امامزاده ها متوسل می‌شوند و به آنها دخیل می‌بندند. علی گفت: خب، منظورت چیه؟ ما باید چیکار کنیم؟

گفتم: من شنیده ام بالای یک بلندی که می‌رسیم امامزاده از دور نمایان می‌شود. به نظرم من در این صحنه که همینطور افسار یابو در دستم است و جلو می‌روم با دیدن امامزاده با خوشحالی و شور و شوق برگردم و به برادرم بگویم به امامزاده رسیدیم. اما وقتی که من سر برمی‌گردانم متوجه می‌شوم برادرم بر زمین افتاده و مدتهاست که مرده!

علی برق شوقی در چشمانش نشست. گفت: یک جمله بگو که این معنی را داشته باشد که اگر به امامزاده می‌رسیدید شاید این اتفاق نمی‌افتاد.

من گفتم: جمله « همه عمر دیر رسیدیم » خیلی قشنگ است.

این صحنه هیچوقت از یادم نمی‌رود.

ارسال دیدگاه