کد خبر : 64769

تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۲/۲۴ زمان : ۶:۵۳

خاطرات پشت صحنه از استاد عزت الله انتظامی

مرحوم علی حاتمی کارگردان بزرگی بود و کارکردن با او همیشه جذاب، پر از خاطره فراموش نشدنی بود. فیلم های او از حس و حال خاصی برخوردار بودند و کارکردن با او افتخار بزرگی برای هر هنرمندی بود. من در فیلم تختی با ایشان کار می‌کردم. در این فیلم به نظر من صحنه درخشان و […]

مرحوم علی حاتمی کارگردان بزرگی بود و کارکردن با او همیشه جذاب، پر از خاطره فراموش نشدنی بود. فیلم های او از حس و حال خاصی برخوردار بودند و کارکردن با او افتخار بزرگی برای هر هنرمندی بود.

من در فیلم تختی با ایشان کار می‌کردم. در این فیلم به نظر من صحنه درخشان و جذابی وجود دارد که تختی در آن متولد می‌شود. مادر از درد فریاد می‌زند و پدر کلافه و دلهره عجیبی دارد. ناگهان بلند می‌شود و در خانه را رو به کوچه باز می‌کند و می‌گوید: اذان بگویید.

اذان که گفته می‌شود او در کوچه آرام به راه می‌افتد. کوچه به بازاری در خانی آباد منتهی می‌شود. در کمرکش بازارچه یک سقاخانه است. پدر جلوی سقاخانه می‌نشیند. در سقاخانه شمع روشن است و نور به بیرون می‌زند.

من نقش پدر تختی را بازی می‌کردم و صحنه برایم بسیار جالب و حائز اهمیت بود. علی حاتمی در همین نما کات داد و دوربین طرف راست من قرار گفت. علی هم در کنار دوربین ایستاد! سر صحنه هربار که چشمم به علی می‌افتاد حالم دگرگون می‌شد. من بایستی برای زنم دعا می‌کردم و می‌گفتم: خدایا زنم را نجات بده اما با دیدن علی و سقاخانه نتوانستم خودم را نگه دارم. ناگهان شروع کردم به گریه کردن و گفتم: یا امام رضا علی را شفا بده یا امام رضا شفا بده!

علی کات داد. دوربین رفت توی سقاخانه! از سقاخانه می‌آمد جلو. وقتی آمد جلو باز طرف راست نگاه من توی سقاخانه علی نشسته بود. دوربین از عقب به جلو آمد. من پنجره سقاخانه را گرفته بودم باز نتوانستم خودم را نگه دارم. پنجره را گرفته بودم و می‌گفتم یا امام رضا علی را شفا بده!

اینجا من صدای گریه بچه را می‌شنوم و باید از خوشحالی حرکت می‌کردم و بلند می‌شدم و به طرف میراب می‌رفتم و هرچه پول خرد داشتم به او می‌دادم. علی کات داد و قبل از اینکه نمای بعدی را بگیرد به سوی من آمد. همدیگر را بوسیدیم. نه او توانست مرا نگه دارد و نه من توانستم او را نگه دارم.

فقط گفتم : برو

او رفت داخل ماشین نشست و من رفتم در هوای باز شهرک سینمایی علی حاتمی و شروع به قدم زدن کردم.

ارسال دیدگاه