کد خبر : 5700

تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۱/۰۴ زمان : ۷:۰۰

خاطرات و نوشته های شما

من و بره و تنگ ماهی کلاس سوم ابتدایی بودم. دو روز بیشتر به عید نوروز باقی نمانده بود که با یکی از دوستانم برای خرید ماهی و تنگ آن به بازار رفتیم. آن روز چادر مادرم را که خیلی خیلی بلند بود پوشیدم. در حین برگشتن با یک دست تنگ ماهی را گرفته بودم […]

من و بره و تنگ ماهی

کلاس سوم ابتدایی بودم. دو روز بیشتر به عید نوروز باقی نمانده بود که با یکی از دوستانم برای خرید ماهی و تنگ آن به بازار رفتیم. آن روز چادر مادرم را که خیلی خیلی بلند بود پوشیدم. در حین برگشتن با یک دست تنگ ماهی را گرفته بودم و با یک دست دیگر تلاش می‌کردم چادر را نگه دارم. وقتی دوستم خداحافظی کرد متوجه بره ای شدم که به دنبال من می‌آمد. من هم از ترس پا به فرار گذاشتم. بره به دنبال من می‌دوید و من هم تند تند می‌دویدم. تا اینکه شیشه از دستم افتاد و چادر هم از سرم افتاد. پله های خانه را دوتا یکی طی کردم و در را محکم پشت سرم بستم. بعد از چند لحظه از لای در بیرون را نگاه کردم دیدم که هنوز بره ایستاده و مستقیم به لای در نگاه می‌کند. هنوز هم هروقت بره یا بزی را در خیابان می‌بینم به یاد آن اتفاق خنده ام می‌گیرد.

س . م از ایلام

 

کلاس حرفه و فن

دانش آموز سوم راهنمایی بودم و جنب و جوش و شیطنت عجیبی داشتم. طوری که هر روز نامه ای برای والدینم می‌فرستادند. پدر و مادرم توی مدرسه برای همه شناخته شده بودند. آن روز درس حرفه و فن داشتیم و نخ و سوزن همراه آورده بودیم. شیطنتم مثل همیشه گل کرد و مغنعه‌ام را به مغنعه‌ی دوستم شادی دوختم تا زنگ تفریح از هم جدا نشیم و با هم به بوفه برویم. بی‌خیر از اینکه معلم ما بعد از حضور و غیاب مرا پای تخته صدا می‌کند. چاره ای نبود من و شادی با هم بلند شدیم و پای تخته رفتیم. معلم ما گفت: فقط تو را صدا کردم شادی بنشیند سر جایش.

ولی او نمی‌توانست برود ناچار با او روی نیمکت نشستم. وقتی معلم متوجه شد، نتوانست خودش را کنترل کند. خندید و البته چند لحظه بعد به خاطر به هم زدن جو کلاس ما را بیرون کرد. چشمتان روز بد نبیند، تا دو سه جلسه حق حضور در کلاس حرفه و فن را نداشتیم.

پریسا زمینی از مهاباد

 

ده دقیقه به تو

ساعت ده دقیقه به توست. ساعت ده لاله و بیست و دو غنچه است. دلم را در مهر پیچیده ام و کنار جاده گذاشته ام. دستهایم در کهکشان آواره شده اند. خیابانی از آسمان پایین می‌افتد تا روی آن به سوی تو گام بردارم. روزها را در جیبم می‌ریزم و به استقبال تو می‌ایم. کنار گنجشک‌ها می‌خوابم و در حاشیه اکسیژن به تو فکر می‌کنم. در پیاده رو ها خم میشوم و پاره های لبخند تو را از زمین بر می‌دارم. از سر انگشتان شاخه ها صدای تو را می‌چینم. نگاه تو حجم غربت مرا پر می‌کند. در خویش نشسته ام که تو برخاستی و روی غبارآلودم را زیر باران فرشته ها شستی. چه کوچه هایی که در راه تو شهید شدند. ساعت ده دقیقه به تو بودکه تو نرم‌تر از ابرها بر زمین فرود آمدی. ساعت ده دقیقه به توست و تو نیستی. مثل شقایق معصومی که نیست، مثل پدرم که نیست. بهمن همان بهمن است. خیابان همان خیابان و کبوترها همان کبوترها، دلتنگی همان دلتنگی و پاها…

دوست داشتم باز هم در ایوان حرف بنشینی و اشکهایم بی ریا متولد شوند.

شیوا امام جمعه از زاهدان

 

خجالت کشیدن

خاله من زنی بسیار ساده است. یک روز او به منزل ما آمد تا به اتفاق به خرید برویم. در حین عبور از خیابان به خاطر بی احتیاطی اتومبیلی با سرعت به من خورد و مرا پرتاب کرد. راننده اتومبیل که خیلی هول شده بود به سرعت مرا سوار اتومبیل خودش کرد تا به بیمراستان برساند. سپس به خاله ام گفتند: لطفاً شما که همراه این خانم هستید سوار بشوید تا با هم او را به بیمارستان ببریم.

خاله ام که خیلی هول شده بود و خجالت می‌کشید، مرتب می‌گفت: نه من مزاحم نمی‌شوم. تشکر.

من با همه دردی که داشتم چیزی نمانده بود از خنده به ریسه بروم

مریم رحیم زاده از تهران

ارسال دیدگاه