کد خبر : 3762

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۸ زمان : ۷:۲۴

خاطرات و سوتی های خنده دار شما

کتاب برادرم کتابش را به پسر همسایه مان داده بود و قرار بود فردای آن روز کتاب را بگیرد. برای اینکه حس مالدوستی برادرم را برانگیزم به او گفتم: اگر کتابت را بر نگرداند آنوقت چکار می‌کنی؟ برادرم که تازه فهمیده بود چه شده با گریه گفت: من هم می‌روم کتاب یکی از همکلاسی‌هایم را […]

کتاب

برادرم کتابش را به پسر همسایه مان داده بود و قرار بود فردای آن روز کتاب را بگیرد. برای اینکه حس مالدوستی برادرم را برانگیزم به او گفتم: اگر کتابت را بر نگرداند آنوقت چکار می‌کنی؟ برادرم که تازه فهمیده بود چه شده با گریه گفت: من هم می‌روم کتاب یکی از همکلاسی‌هایم را بر می‌دارم و به او می‌گویم که پسر همسایه ما کتاب تو را برداشته است. چون همکلاسی‌ام از من قوی‌تر است می‌تواند کتاب مرا پس بگیرد.

ا . منصوری از اصفهان

 

نهر آب

برای تفریح به یک پارک جنگلی رفته بودیم. در پارک نهر بزرگی قرار داشت که باید از آن عبور می‌کردیم. متأسفانه خواهرم از نهر آب وحشت داشت. بنابراین مجبور بودیم دستش را بگیریم تا از روی نهر بپرد. به همین خاطر دختر عمه ام به آن سوی نهر رفت تا کمکش کند اما گویی خواهرم هنوز آماده نبود. چراکه به محض اینکه دخترعمه ام دست خواهرم را گرفت که به این طرف بیاید پایش لیز خورد و از سر تا پا خیس آب شد و همگی کلی خندیدیم.

آذرمیدخت خادمی پور از دبی

 

قطار درجه یک

چند سال قبل برای جشن عروسی یکی از اقوام به تهران دعوت شده بودیم. برای اولین بار بود که سوار قطار درجه یک می‌شدیم. وارد کوپه موردنظرمان شدیم و چند ساک دستی را داخل کوپه دیدیم. به خیال اینکه مسافرین قبلی ساکهای‌شان را جا گذاشته اند به دنبال مأموران قطار تمام واگن‌ها را پشت سر گذاشتیم تا اینکه یک مأمور را د رواگن آخر دیدیم. خسته و کوفته خود را به او رساندیم و بعد از توضیحات لازم ساکها را تحویل مأمور دادیم. اما او به محض دیدن ساکها کلی به ما خندید چون داخل ساکها پتو برای استراحت مسافرین گذاشته بودند. در تمام ساعاتی که در قطار بودیم، فقط می‌خندیدیم.

عباس . ح از بهشهر

 

پیوند کلیه

برای پیوند کلیه باید عکسبرداری و مراحل دیگر را پشت سر می‌گذاشتیم. اولین بار بود که برای عکسبرداری می‌رفتم. آقای دکتر از من خواست لباسهایم را عوض کنم و لباس مخصوصی را که روی چوب لباسی بود بپوشم. به اتاق عکسبرداری رفتم و دکتر با دیدن من شروع به خنده کرد و گفت: بلند شو برو لباس مردم را در بیار و آن روپوش سفیدی که روی چوب لباسی است بپوش آن لباسها متعلق به مریض قبلی است. آن موقع بود که من هم با دکتر همصدا شدم و حسابی خندیدیم.

بابک فرازی از کازرون

 

خاک باغچه

هفته قبل مقداری خاک برای باغچه حیاط آورده بودم اما چون وقت سبزی‌کاری نداشتم چندروزی خاکها به صورت تلی روی هم انباشته شده بودند. آن روز خواستم خاکها را پهن کنم که یکدفعه فرزندم محمد که ۴ سال بیشتر ندارد، دوان دوان به سمت من آمد و گفت: پدر چکار می‌کنی؟ بلافاصله قسمتی از خاکها را پس زد و ۴ عدد تخم مرغ را بیرون آورد. با تعجب پرسیدم: این تخم مرغها اینجا چه می‌کنند؟ گفت: آنها را کاشته بودم هر روز آب می‌دادم تا خروس سبز شود.

محمد ع. از لارستان

 

مهد کودک

حدود ده سال قبل که فرزندم را به مهد کودک برده بودم مربی مهد جویای شغ پدرم می‌شود. فرزندم که سن کمی داشت و تا به حال با این سؤال مواجه نشده بود، به جای اینکه بگوید پدرم در اتاق عمل کار می‌کند، با زبان کودکانه اش می‌گوید: پدرم شکم پاره می‌کند. مربی مهد از این جواب فرزندم خنده اش می‌گیرد و بچه ها هم با خنده مربی می‌خندند. جلسه بعد مربی مهد از من شغل همسرم را سؤال کرد که با شرح موضوع هر دو کلی خندیدیم.

مهناز موسوی از بوشهر

 

آدامس

چند سال قبل همراه یکی از دوستان برای تعطیلات به تهران آمدیم. در پارک نشسته بودیم که دوستم به من گفت: می‌خواهم خرید کنم تو چیزی نمی‌خواهی؟ گفتم: اگر زحمتی نیست یک بسته آدامس برایم بگیرد. چند دقیقه بعد برآشفته برگشت و با عصبانیت گفت: هرچه سعی کردم که کلمه آدامس را به یاد بیاورم نتوانستم تا اینکه به فکرم رسید به علامت آدامس جویدن چانه ام را به حرکت درآورم. با این کار من صاحب مغازه با خیال اینکه او را دست انداختم، سیلی محکمی به صورتم نواخت.

خالد امیری از کردستان

 

شربت

به خانه که آمدم دیدم برادر کوچکم بی جهت بالا و پایین می‌پرد. با تعجب از او سؤال کردم: چرا اینقدر بالا و پایین می‌پری؟ او با ناراحتی گفت: روی شربتی که دکتر به من داده نوشته شده: قبل از مصرف تکان دهید. اما من یادم رفت شربت را قبل ار خوردن تکان بدهم. حالا دارم بالا و پایین می‌پرم تا شربت تکان بخورد. هنوز حرف برادرم تمام نشده بود که از شدت خنده به روی زمین ولو شدم.

سمانه ط از کرمان

 

ارسال دیدگاه