کد خبر : 5577

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۲/۲۶ زمان : ۷:۵۵

خاطرات بامزه ارسالی شما

آژانس آن روز قرار بود عمه و مادم به جمکران بروند. مادرم به من گفت: به آژانس زنگ بزن و بگو برای مشترک ۱۱۰ اتومبیل برای میدان جهاد بفرستند. من که خیلی حواسم پرت شده بود و با خود مرور می‌کردم که کد را فراموش نکنم به جای اینکه شماره آژانس را بگیرم، شماره فوریتهای […]

آژانس

آن روز قرار بود عمه و مادم به جمکران بروند. مادرم به من گفت: به آژانس زنگ بزن و بگو برای مشترک ۱۱۰ اتومبیل برای میدان جهاد بفرستند.

من که خیلی حواسم پرت شده بود و با خود مرور می‌کردم که کد را فراموش نکنم به جای اینکه شماره آژانس را بگیرم، شماره فوریتهای پلیسی ۱۱۰ را گرفتم و از آقایی که گوشی را برداشت خواستم یک اتومبیل برای میدان جهاد بفرستند. طرف سؤال کرد: چه اتفاقی افتاد که اتومبیل می‌خوای؟

گفتم: برای من اتفاق نیفتاد.

در همین لحظه بود که با توضیحات آن آقا متوجه اشتباهم شدم و با کلی عذرخواهی و با تشکر از زحماتشان خداحافظی کردم و بعد به کار خودم خندیدیم.

مریم . ش از تهران

 

تحسین

کلاس دوم دبستان بودم و معلمم خواهرم بود. یک روز در کلاس بعد از نشان دادن تکالیف به معلم کمی با ایشان صحبت کردم و خانم معلم هم به خاطر درسهایم مرا تحسین کرد. او که خسته شده بود دستهایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید و من به خیال اینکه میخواهد مرا بغل کند خودم را به میان دستهایش انداختم و او را در او را در بغل گرفتم. ناگهان متوجه خنده بچه ها و خانم معلم شدم و…

شیرین شیدموسوی از تهران

 

دوقلو

دو دایی دوقولوی۱۰ ساله دارم که ضمن شباهت زیاد به هم خیلی پر سر و صدا هستند. روزی در خانه پدربزرگ جمع شده بودیم که دوباره مثل همیشه دایی‌هایم شروع به سروصدا کردند. پدربزرگم که حسابی از دست شان کلافه شده بود بلند شد و با چوبی به دنبال آنها دوید. پس از لحظاتی یکی از آنا را گرفت و کتک مفصلی به او زد. بعد از آن به دنبال دیگری رفت و او را هم گرفت و کتک زد. آن زمان بود که دایی‌ام با فریاد گفت چرا دوباره مرا کتک می‌زنید و پا به فرار گذاشت. تازه آن لحظه متوجه شدیم به دلیل شباهت زیاد آنها پدربزرگ هر دوبار یک دایی‌ام را کتک زده است.

س . س از بوشهر

 

موتورسیکلت

آن روز صبح سوار موتورسیکلت تازه تعمیرم شدم تا به اداره بروم. سر چهارراهی که چراغ قرمز بود توقف کردیم. پشت سر من اتومبیلی ایستاد که شیشه‌هایش پایین بود. لحظاتی که گذشت راننده اتومبیل بی‌اخیار فریاد زد برادر چرا معطلی برو دیگر. من با ناراحتی گفت: کجا بروم؟ مگر نمی‌بینی چراغ قرمز است؟ اننده بی‌توجه به من باز هم تا یک ساعت دیگر باید آنجا باشی. من این حرفها سرم نمی‌شود. احساس کردم طرف صحبتش من نیستم. وقتی دقت کردم دیدم که با موبایل صحبت می‌کند. به این ترتیب از رفتار خودم خنده ام گرفت و به راهم ادامه دادم.

حسن نیمازاده از مشهد

 

نوشابه

نزدیکی های غروب بود که به مغازه پدرم رفتم. مردی برای خرید سیگار به مغازه آمد. چون گوشهای پدرم کمی سنگین است من برای پدر با صدای بلندتری درخواست آن مرد را تکرار کردم. پدر وقتی می‌خواست بقیه پول را به مشتری بدهد، به زبان آذری رو به او گفت: چیز دیگری نمی‌خواهی؟ آن مشتری گفت: من نیشابوری هستم و متوجه حرف‌تان نمی‌شوم. درم به خیال اینکه او می‌گوید نوشابه می‌خواهم در یخچال را باز کرد و گفت: سیاه یا زرد؟ که با خنده ما و توضیحاتم پدر متوجه اشتباهش شد و کلی خندیدیم.

عبدالله فخار صفی‌اباد ازخراسان

 

هندوانه

تعطیلات تابستان بود که به اتفاق خانواده به یکی از روستاهای اطراف رفتیم. پدرم هندوانه بزرگی خرید و به من هم گفت: بیا بخور. اما من که چای خورده بودم گفت: الآن نمی‌خورم. سهم خود را در گوشه ای گذاشتم. موقع هندوانه خوردن من که سر رسید، دهان دیگران رابا به به و چه چه آب انداختم. هنوز اولین گاز را به هندوانه نزده بودم که دهانم سوخت. زنبوری که روی هندوانه شیرین نشسته بود، زبانم را نیش زده بود. همین موجب خنده اطرافیان شد.

فاطمه خالق وردی از تهران

 

نصیحت

با عجله سوار اتوبوس شدم. در حالیکه اتوبوس پر از مسافر بود. مجبور شدم خودم را به زور بین جمعیت جا بدهم. چند لحظه ای نگذشته بود که پیرمرد کناردستی‌ من با خوشرویی گفت: پسرم، همیشه در زندگی سعی کن روی پای خودت بایستی. من که خیلی ناراحت شده بودم با عصبانی گفتم: اقای محترم چه کسی از شما نصیحت خواست؟ پیرمرد با خنده گفت: نصیحت نیست جانم، تذکر است. چون شما چند دقیقه ای است که روی پای بنده ایستاده اید. بلافاصله خودم را به عقب کشیدم و از او عذرخواهی کردم.

ح . سعیدیان از قم

ارسال دیدگاه