کد خبر : 4602

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ زمان : ۷:۲۵

این مامان بهتره

بعد از مرگ مادرم خیلی افسرده شده بودم. اصلا حوصله هیچ کاری را نداشتم.نه به ظاهر خودم می‌رسیدم و نه کارهای خانه را منظم انجام می‌دادم. فرشاد شوهرم خیلی سعی کرد که روحیه از دست رفته ام را به دست بیاورم. اما موفق نشد. پس تصمیم گرفت با صبر و حوصله کارهایم را تحمل کند. […]

بعد از مرگ مادرم خیلی افسرده شده بودم. اصلا حوصله هیچ کاری را نداشتم.نه به ظاهر خودم می‌رسیدم و نه کارهای خانه را منظم انجام می‌دادم. فرشاد شوهرم خیلی سعی کرد که روحیه از دست رفته ام را به دست بیاورم. اما موفق نشد. پس تصمیم گرفت با صبر و حوصله کارهایم را تحمل کند. اما فرزاد پسرم درست عکس او عمل کرد و به خاطر اخلاق تندم تا می‌توانست از من فاصله می‌گرفت یا خودش را با اسباب‌بازی‌اش سرگرم می‌کرد. یا وقتش را با پدرش و دوستانش می‌گذراند. البته او نیز عصبی شده بود و سر هر چیز بهانه می‌گرفت و گریه می‌کرد. روزگار بدین منوال گذشت تا روزی که شراره دوست صمیمی دوران دبیرستان بعد از مدتها به خانه ما آمد.

آن روز خیلی خجالت کشیدم. چون خانه وضع نامرتبی داشت. شراره که این وضع را دید با مهربانی روبه من کرد و گفت: دختر معلومه چته؟ این چه وضع زندگیه که داری؟

بعد به زور مرا به آرایشگاه برد. وقتی به خانه برگشتیم به من کمک کرد که خانه را تمیز و مرتب کنم. شب برایم کلی حرف زد و در آخ رگفت: تو حق نداری این قدر خودخواه باشی و به شوهر و پسرت ظلم کنی.

شراره راست می‌گفت. از همان شب بود که سعی کردم رفتارم را با فرزاد بهتر کنم با راهنمایی‌های دوستم شدم همان مادر پرحوصله و مهربان گذشته. وقتی فرشاد بعد از سه روز مأموریت به خانه آمد پسرم به طرفش دوید و گفت: بابا خاله شراره مامان بده رو برده و یک مامان خوب آورده.

فرشاد که از حرف او خنده‌اش گرفته بود رو کرد به من و گفتن: موضوع چیه؟

وقتی به چشمهای معصومانه پسرم نگاه کردم یکدفعه به یاد کودکی خودم افتادم. پدرم مرد مهربان و دلزسوزی بود و خیلی مرا دوست داشت اما وقتی که مجبور شد در استخدام در اداره نفت به سربازی برود، اخلاقش عوض شد. وقتی بعد از ماهها به خانه آمد کاملا قیافه اش تغییر کرده بود سرش را تراشیده بود و خیلی لاغر شده بود. از نظر رفتار هم خیلی بداخلاق و بی ححوصله شده بود. نه با من بازی میکرد و نه مرا به پارک میبرد. من هم دیگر او را دوست نداشتم. وقتی خدمت سربازی اش تمام شد و بعد از چند هفته استراحت در خانه همان پدر مهربان و پرعاطفه شد.

یک روز در عالم کودکی به او گفتم: بابا تو دیگه نرو من تو رو از بابا سربازه بیشتر دوست دارم.

پدرم که از حرفم جا خورده بود مرا در آغوش گرفت و گفت: دختر خوشگلم. معلومه تو این مدت خیلی اذیتت کردم. منو ببخش.

و حالا نوبت من بود جلوی فرزاد زانو دم و او را در آغوش گرفتم و بوسیدم و گفتم: منو ببخش پسرم. قول میدهم که همیشه مامان خوبه پیشت بمونه.

فرشاد هم وقتی دید روحیه ام را به دست آورده ام خیلی خوشحال شد.

ارسال دیدگاه