کد خبر : 3486

تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۱ زمان : ۷:۴۹

اگر اراده تو نبود، من هم مثل رفیقانم در زندان بودم

همسر اولم گاه آنقدر مهربان بود که از وی مهربان تر سراغ نداشتم و گاه آنقدر عصبی می‌شد که ابایی از شکستن سر مادر و همسرش هم نداشت. همسرم بیمار روانی بود اما کسی نمی‌توانست او را برای مداوا راضی کند. چون خودش را عاقل‌ترین و داناترین فرد می‌دانست. بعد از دو سال زندگی مجبور […]

همسر اولم گاه آنقدر مهربان بود که از وی مهربان تر سراغ نداشتم و گاه آنقدر عصبی می‌شد که ابایی از شکستن سر مادر و همسرش هم نداشت. همسرم بیمار روانی بود اما کسی نمی‌توانست او را برای مداوا راضی کند. چون خودش را عاقل‌ترین و داناترین فرد می‌دانست. بعد از دو سال زندگی مجبور شدم از وی جدا بشوم. چراکه بیش از آن تاب تحمل نداشتم و هر روز که می‌گذشت حال او بدتر می‌شد و فاصله ای بین حالات عصبی‌اش کمتر!! اگرچه همه آشنایان می‌دانستند که به چه دلیل از همسرم جدا شده ام اما باز هم مرا به چشم بیوه زن نگاه می‌کردند. در محیط کارم نیز وضع خوبی نداشتم. طوری که جرأت نمی‌کردم با همکارانم بیشتر از حد معمول صحبت کنم. کار به جایی رسید که جز سلام و خداحافظی حرفی با کسی نمی‌زدم. کم‌کم ترقی کردم و سرپرست یک قسمت شدم و در همین زمان بود که با یکی از مراجعین آشنا شدم و او به من پیشنهاد ازدواج داد.

ابتدا جواب رد دادم. تازه با زندگی جدیدم خو گرفته بودم و نمی‌خواستم آرامشم را از دست بدهم. اما او بر اصرار خود افزود تا چندبار همراه خانواده اش به خانه ما آمدند و گفتند: هر شرایطی داشته باشی، قبول می‌کنیم.

بالاخره رضایت دادیم و پدرم درباره وی تحقیق کرد. در ظاهرش عیبی پیدا نکرد. لیسانس داشت. یک آپارتمان در خیابان منیریه داشت و ماشین داشت و تنها زندگی می‌کرد. همسایگانش نیز از او راضی بودند. خلاصه اینکه در ظاهر نقطه ضعفی نداشت تا کسی بتواند روی آن انگشت بگذارد. تنها نقطه ضعفش این بود که او هم مانند من یکبار ازدواج کرده بود اما طوری که خودش می‌گفت، با همسرش تفاهم نداشته و از یکدیگر با رضایت کامل جدا شده اند.

ما ازدواج کردیم. چند ماه هم به خوبی و خوشی گذشت. او در هفته یک شب به خانه نمی‌آمد و دلیلش هم این بود که در هفته یک شب کشیک دارد. یکسال از ازدواج ما گذشته بود که بر حسب اتفاق متوجه شدم همسرم گاهی دست به کارهای خلاف می‌زند. البته از اینکه هرچند وقت یکبار هدیه ی ارزنده ای به من می‌داد تعجب می‌کردم که مگر درآمد کار در آژانس و سهم او چقدر است که می‌تواند مثلا گردنبندی گرانقیمت به من هدیه کند.

وقتی از خودش سؤال می‌کردم از پاسخ طفره می‌رفت و می‌گفت من عادت ندارم پول را ذخیره کنم. پولهایم که جمع می‌شود یک قطعه طلا می‌خرم و به این صورت هم تو را خوشحال می‌کنم و هم برای روز مبادا سرمایه‌ای گذشته ام. اگر نخواهی از این به بعد پولهایم را به باد می‌دهم. تا زمانی که نمی‌دانستم همسرم در کار خلاف است به او افتخار می‌کردم اما از موقعی که به موضوع پی بردم، طعم زندگی مشترکمان تغییر یافت. آنقدر که او نیز متوجه شد. وقتی علت سردی و بی‌مهری و نپذیرفتن هدایایش را سؤال کرد در حالی که بی‌اختیار گریه‌ام گرفته بود، گفتم: من یک عمر نان حلال خوردم و شرافتمندامنه زندگی کردم. حالا هم دستم که سفره ای که نمی‌دانم با کدام پول فراهم شده است، پیش نمی‌رود. او ابتدا همه چیز را انکار کرد اما وقتی فهمید من همسر اولش را در آرایشگاه دیدم و این مطلب را گفته سکت کرد. چنمد روز به عنوان قهر به خانه پدرم رفتم اما جرأت نکردم علت قهرم را بگویم. چون پدرم در مورد نحوه درآمد خیلی مقید بود و بهخ محض اینکه جریان را می‌فهمید طلاق مرا می‌گرفت و من نمی‌خواستم جدا شوم. وقتی همسرم با گل و شیرینی به سراغ ما آمد به صراحت به وی گفتم: حاضرز به طلاق نیستم اما به شرطی باز می‌گردم که تو دست از خلافکاری برداری.

او هم پذیرفت و قول داد که دیکر به دنبال کار خلاف نرودو اما فقط شش ماه به قولش وفادار ماند و مجدداً کارش را از سر گرفت. چون از قبل فکرهایم را کرده بودم. به جای اینکه سنگرم را ترک کنم و به خانه پدرم بروم، بلافاصله اعتصاب غذا کردم. او هم اهمیتی نداد و وقتی دو روز گذشت و متوجه شد که جدی هستم و ممکن است رو به مرگ بروم، حاضر شد طلاقم بدهد. حق و حقوقم را نیز بپردازد اما من نپذیرفتم و گفتم: ترجیح می‌دهم از این خانه بمیرم اما طلاق نگریم.

روز چهارم برای اولین بار دست روی من بلند کرد. می‌خواست به زور اعتصاب غذایم را بشکند. اما مقاومت کردم حتی وقتی که کار به بیمارستان کشید، تا زخمهای بدنم و شکستگی سرم را مداوا کنم، نه از او شکایت کردم و نه اعتصاب غذایم را شکستم. از طرفی اداره هم خیالم راحت بود. نوبت استفاده از یک هفته تعطیلات تابستانی‌ام رسیده بود و بعد از آن هم به بهانه بیماری تقاضای یک هفته مرخصی می‌کردم. واقعاً هم بیمار بودم. تاب و توان و قوایم را از دست داده بودم. گاهی به حال اغماء فرو می‌رفتم. به شدت لاغر شده بودم. اما غیر از همسرم کسی از بیماری‌ام اطلاعی نداشت. در ششمین روز با حال اغما فرو رفتم. وقتی در یک بیمارستان زیر سرم چشم باز کردم همسرم را با چشمان اشک‌ریز در کنارم دیدم که قول مردانه می‌داد دیگه به سوی کار خلاف نرود. قولش را پذیرفتم و موقتاً به اعت=صاب غذایم پایان دادم. اما اینبار او واقعاً به قولش عمل کرد. از منیریه به مکان دیگری نقل مکان کردیم واو در یک مغازه مشغول به کار شد. امروز واقعاً می‌توانم ادعا کنم نان کسی در سفره می‌بینم و غذایی در مقابل دو فرزندم می‌گذارم، از راه شرافتمندانه تعمین شده است. هنوز بعد از چند سال وقتی ماجرای اعتصاب غذای مرا به یاد می‌آورید به لحن تحسین‌آمیزی می‌گوید: واقعاً از اینکه با تو ازدواج کردم، افتخار می‌کنم. اگر اراده پولادین تو نبود، من هم مثل سایر رفیقانم در زندان بودم.

 

ارسال دیدگاه