کد خبر : 512959

تاریخ انتشار : ۱۳۹۴/۰۵/۰۱ زمان : ۱۰:۳۴

انگشتر گمشده چگونه پیدا شد

درست یک روز مانده به دومین سالگرد ازدواجم، در جلسه‌ای در محل کارم حضور داشتم. در حالی که با انگشتانم بازی می‌کردم، ناگهان متوجه شدم که حلقه عروسی ام در دست نیست! مثل فنر از جایم پریدم و داد زدم: اووووه خدای من! انگشتر عروسی ام را گم کرده‌ام … سپس هراسان و دستپاچه پله‌ها […]

درست یک روز مانده به دومین سالگرد ازدواجم، در جلسه‌ای در محل کارم حضور داشتم. در حالی که با انگشتانم بازی می‌کردم، ناگهان متوجه شدم که حلقه عروسی ام در دست نیست! مثل فنر از جایم پریدم و داد زدم: اووووه خدای من! انگشتر عروسی ام را گم کرده‌ام …

سپس هراسان و دستپاچه پله‌ها را چند تا یکی پایین دویدم تا سری به ماشین بزنم. خدا خدا می‌کردم که انگشتر در ماشین جا مانده باشد. یادم آمد که صبح، وقتی به سمت محل کارم رانندگی می‌کردم، چند لحظه انگشترم را در آوردم و تا کرم به دست‌هایم بمالم. بعد از آن را دیگر به یاد نمی‌آوردم. فقط می‌دانستم که انگشتر را روی دامنم گذاشته بودم (می‌دانم که حماقت کردم!)

در کمال ناامیدی به ماشینم نزدیک شدم و در حالی که دیوانه‌وار همه جا را می‌کشم ناگهان نمی‌دانم از کجا زنی مقابلم ظاهر شد و پرسید: آیا کمکی از دست من ساخته است؟ با عجله و شتاب زده جریان را برایش توضیح دادم در حالی که بغضی در گلو داشتم که ممکن بود هر لحظه بترکد و به او گفتم که فردا دومین سالگرد ازدواج‌ ما است و اگر شوهرم بفهمد که انگشترم را گم کرده‌ام، خیلی از دستم دلخور و ناراحت می‌شود. زن چند لحظه به فکر فرو رفت سپس از من پرسید: آیا از ازدواجت راضی هستی؟ آیا در کنار شوهرت احساس خوشبختی می‌کنی؟ و من با بغضی در گلو گفتم: بله کاملاً. آن قدر که حتی نمی‌توانید فکرش را هم بکنید.

و بد قطرات اشک از چشمانم جاری شدند. ناگهان چشمم به انگشترم افتاد! انگشتر پشت لاستیک عقب ماشین آن زن افتاده بود که درست کار ماشین من قرار داشت. آنقدر خوشحال و ذوق زده شدم که دستانم را به سمت آسمان بالا بردم و گفتم: خداوندا شکرت! و آن زن در حالی که به دقت مرا زیر نظر داشت زیر لب گفت: خوب می‌دانم چه حالی داری!

درحالی‌که انگشتم را به دقت برانداز می‌کردم تا ببینم که آیا سالم است یا خیر، به کلی آن زمان را فراموش کردم. تا اینکه بالاخره خیالم راحت شد انگشتر را دست کردم و رو برگرداندم تا از آن زن تشکر کنم. ولی نه اثری از خودش به چشم می‌خورد و نه از ماشینش که ساعات طولانی از آن انگشتر مراقبت کرده بود!

آن پارکینگ متعلق به بیمارستان شلوغ بود که در طول روز ماشین‌های زیادی در آنجا تردد داشتند. در نتیجه پیدا کردن آن زن غیرممکن به نظر می‌رسید.

ارسال دیدگاه